وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

لحظه ای در نیزار ، یک شب بارانی

اولش خواستم بنویسم یه مقداری حالم خوب نیست

ولی حقیقتش اصلا حالم خوب نیست

من کلا اینجوری ام که اذیت و آزار بقیه رو تحمل میکنم بعد یهو میزنه بیرون

وقتی صبرم لبریز شد

وقتی دیگه کارد به استخونم رسید

از تقریبا دو هفته آخر شهریور تا همین الان

خیلی حرف شنیدم

خیلی تیکه انداختن بهم

خیلی تحت فشاز قرار گرفتم

خیلی هیچکس منو نشنید 

ندید

نفهمید

حتی "سعی" نکرد که بفهمه

و الان زده بیرون

الان تحمل هیچکسو ندارم

گریه م میگیره همش 

نمیدونم چجوری با این دوستمم قطع رابطه کنم

هیچ درکی از وضعیت من نداره و منم طبیعتا نمیتونم درکش کنم 

خیلی شرایطش خوبه

خدا حال کرده اینجوری زندگی اونم بسازه

ولی مگه نه اینکه شرط داشتن یک رابطه عمیق درک متقابله

الان ولی روم نمیشه

اون روز مستقیم بهش گفتم در قالب خنده 

منظورمو نگرف

از طرفی کل همکلاسیام منو با این دوستم دیدن

الان اگه با هم حرف نزنیم خیلی تابلوئه

اح

از نگاه یاران به یاران ندا می رسد

سلاااام بعد از مدتها

این بازدیدای بلاگ اسکای چرا درست نمیشه؟ 

بچه ها کراش دانشگام رل زد 

هعی م جلوی من سبز میشه با دختره

یعنی انتظار داشتم با هر کسییی باشه ها ولی این یکی نه

غافلگیرم کرد 

گمان میکردم  خیلی ناراحت بشم ولی اونقدرام ناراحت نشدم خیلی برام عجیبه 

فک کنم هر چقد ادم بزرگتر میشه احساسات کم رنگ تر میشن 

راستی امروز روز معلمه

ببینم محض رضای خدا یه کدوم از ادمایی که میشناسنم بهم تبریک میگن یا نه

امروز روز کنکورم هس 

کلا  روز مهمیه انگار

روز خیلی مهمتری میشد اگه امتحان اناتومی فردارو کنسل نمیکردن مافیای کلاس 

هیچی دیگه

برم یکم درس بخونم که چهارشنبه یه امتحان دیگه دارم 

شما چه خبر؟

راستی وبلاگاتونو میخونما اما خاموش ...