انقددد سر چیزای چرت بهم دروغ نگووو
بهم دروغ نگو
بهم دروغ نگو
چون یهو میذارمت کنار
این اولین و اخرین هشداری بود که بهت میدم
یه بار دیگه
فقط یه بار دیگه بفهمم بهم دروغ گفتی دیگه اونجوری الان هستم باهات رفتار نمیکنم
اینجام نوشتم که نه یادم بره نه نادیده بگیرم
پیشاپیش عذرخواهی میکنم بابت واژه های مثبت هفتادی که استفاده خواهم کرد
کاملا شخصیه قسمت اول داستان ولی چون الگوی ثابتیه مینویسم
یه مادربزرگ فتنه ای داریم
ایشون برا اینکه نظر خودشونو تو ماتحت ما بکنن از این تکنیک استفاده میکنن
مثلا به دختر شماره یک میگه دختر شماره دو در مورد این موضوع موافقه فقط تو مخالفی
به دختر شماره دو هم میگه یک موافقه تو مخالفی
و نمیذاره این دوتا مستقیم در ارتباط باشن چون قبلا مهره هارو طوری چیده که این دو تا با هم برخورد نداشته باشن
و اینجوری هر دو رو راضی میکنه
تکنیک دوم جادوگر اینه که از مهره دوم استفاده میکنه
یعنی اون دختری که همیشه صاحب نظره و میتونه توجه جلب کنه میدازه جلو میگه تو راضیشون کن
اونم میفته جلو
و مخالفا و موافقا میفتن به جون هم سر یه موضوع
خودشم لم داده داره بررسی میکنه که به موقعش موضعشو اعلام کنه
شده حکایت کلاس ما
یه شبکه ۴ نفری داریم
اینا راه میفتن تاریخ امتحان عوض میکنن، کنسل میکنن، تعیین میکنن
کیا رو میندازن جلو؟ نماینده این ترم و ترم پیش
کیا رو به جون هم میندازن؟ موافقا و مخالفا
خودشونم سکوت مطلق ، حتی تو نظرسنجیام نیستن
چی به نماینده ها گفتن
با مسئولین صحبت کردیم موافقن
چی به مسئولین میگن؟ همه دانشجوا موافقن
و اینجوری سر مارو گول میمالن
در صورتیکه نه اونا تاییدو دادن
نه اینور همه موافقن
اینجوری در نظر میگیرن که بشه
و این دفعه چندمه داره اتفاق میفته وگرنه من انقد باهوش نیستم دفعه اول بفهمم
و همه م میدونن ولی لال مونی گرفتن
اول اینکه من اون شبکه ۴ نفری رو گاییدم
دوم از اینکه اینجوری خر فرض میشیمم خسته شدم
سوم اینکه دعوا تو کلاس هیچ فایده ای نداره واقعا ولی همینو غیرمستقیم تو گروه گفتم که همونا بخونن
چهارم اینکه من مخالف اینم امتحان عقب بیفته ولی همه موافق باشن نمیدونم چیکار کنم
واقعا تنم میخاره واس مالیدن پوز این عنترا
اگه کوتاه میاییم صرفا بخاطر نفع کلاسه ولی دیگه داره رو مخ میره
از اونجایی که شرایط خوابگاهیام خوب نیس نمیدونم چیکار کنم
چون امضای صددرصدی لازمه واس عوض شدن تاریخ امتحان
یک دوستی داشتم دوران دبیرستان
نمیدونم اینجا نوشتم یا نه یادم نیس
روز اولی که رفتم دانشگاه روز آخری بود که اومده بود کاراشو انجام بده
من چون جایی رو نمیشناختم چشمم به اسم رو اتاقا ببینم آموزشو پیدا کنم
اون در واقع منو صدا زد
بعد احوال پرسی و این حرفا
گف بذار یه چیزی بهت بگم
هر کی اینجا گف نمیخونم از همه بیشتر میخونه همه دروغ میگن، همه م میخونن
من امروز این حرفش برام ثابت شد
یه قانون نانوشته س انگار
اگه ندونی حرف مفته روت تاثیر میذاره
همه مث سگ میخونن