وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

today today

چجوری یه پستو پین کنم تو وبلاگ؟

چرا کامنتارو جواب نمیدم 

راستش من عادت ندارم سرسری به کسی جواب بدم و از اونجاییکه تو شرایطی نیستم که تمرکز و وقت داشته باشم دیگه بیخیال شدم 

همین الان تلویزیون داره پکیج آموزش فیزیک کنکور و نهایی تبلیغ کنه

یاد اون نیم نمره الکی ای افتادم که تو نهایی از دستم مث ماهی لیز خورد چون تو چاپ جدید کتابم مطلب همچنان غلط باقی مونده بود

در واقع جواب علمی درست بود جواب با رفرنس کتاب غلط

جوکه واقعا

به هر کشوری بگی بهت پناهندگی میدن 

امروز دوستم میگف بیا دوره مقاله 

منم از اونجایی که هیچوقت توصیه غلط به کسی نکردم گفتم شرایط من اینه 

مقاله نویسی که به درد من نمیخوره

ولی منم اگه مث تو دانشجوی پردیس بودم و بعد از تحصیل میتونستم پرواز کنم و برم یه جای دیگه زندگی کنم حتما میرفتم دوره مقاله نویسی

بهش گفتم که یه ثانیه هم تردید نمیکردم

امیدوارم بره و استفاده کنه

تازه این دوستم با سهمیه قبول شده 

وقتی فهمیدم شاک شدم (چند باری ام اینجا نوشتم)

ولی خب 

چون دختر خوبیه ول کردم اون سایدو 

چون اصن سهمیه داره و معدلش خوبه از بنیاد شهید استاد واسش انتخاب کردن که با هم مقاله بنویسن 

یه مقدار خسته م

خوابیدم ولی بازم احساس خستگی میکنم ولی امروز 

باید زبان بخونم چون تنها فرصتمه و هفته بعد پرسش بعدشم امتحان دارم 

امتحانای دیگه دارم که باید بخونم پس امروز یا زبانو میخونم یا می مونه واس بعد و به گ...خواهم رفت 

نمیدونم از کی تا حالا انقد بددهن شدم ولی خب

شدم دیگه 


نظرات با دقت خونده میشن 

اما عذرخواهی منو بابت عدم تایید و پاسخدهی بپذیرید

ممکنه تو پستا جواب بدم 


اول صبحی

یه بار یه صاحب یه وبلاگ پزشک بود بعد نمیدونم 

درست یادم نیس

یه خواستگار معلم داشت انگار 

بعدش انگار با یه پزشک نامزد کرده بود 

بعد یه روزشو  داشت تعریف میکرد که فلان همکارم اومد گف چه خبر و اینا خب شد با اون معلم ازدواج نکردی در شان تو نبود

یکی از همکلاسیای نزدیکمن خواستگار پزشک داشت و بعد به هم خورد 

مادر پسره گفته بود بخوام واس پسرم زن معلم بگیرم همون خانه دار میگیرم (احتمالا منظورش این بوده واس خدمات و سرویس دهی وقت بیشتری داشته باشه) 

سه چهار باری ام اینجا من سر تطببق نمراتم به دو سه تا استاد گفتم معلم ابتدایی بودم و با نگاه پر از تحقیرشون نسبت به معلمی مواجه شدم

خواستم بگم ریدم به شان  پزشک های تاجر و دلال و 

ریدم به فرهنگت ایرانی 

هیچوقت درست نمیشی حتی اگه تا پسادکتری درس و دانشگاه و مقاله  کوفت کنی 

و برای بار پونصدم

متنفرم از این جغرافیای تهوع آور فاسد جهان سومی 

تاریکی

امروز میخوام یه اعترافی بکنم که همیشه از گفتنش خجالت میگشیدم 

همیشه یه سری اتفاقات میفته و این موضوع اذیتم‌میکنه

شاید با گفتنش اینجا دیگه با هر کوفتی که اتفاق میفته یادش نیفتم و هی زخمم سر باز نکنه 

کم و بیش وقتی پیش اومده گفتم که یه نفرو دوس داشتم ولی هیچوقت نگفتم چرا نشد 

چون احساس میکردم

و احساس میکنم با گفتنش تحقیر میشم 

بارها مرورش  کردم 

و هر بار به این نتیجه رسیدم که بله

چقد تحقیر آمیزه 

چون اگه رابطه ای شکل میگرفت و بعدش کات میشد بهتر بود

وای خب اینجوری نبود 

من کسی بودم که اعتراف کرد

و من کسی بودم که پس زده شد 

و من کسی بودم که اون بهش گف یکی دیگه رو دوس داره 

هر بار یکی نزدیکم میشه یادم‌میفته 

و اصلا احساس خوبی ندارم 

چون تمام محاسباتمو به هم ریخت

چون جوری رفتار میکرد که انگار بهم علاقه داره

شایدم من اینجوری برداشت میکردم

وشایدم هر دو تاش اتفاق میفتاد 

و بخص ترسناکش اینه که من‌میدونستم با گفتن این موضوع پس زده میشم و این چیزی بود که میخواستم 

چون میتونستم بفهمم تکلیفش با خودش مشخص نیست

ولی وقتی اتفاق افتاد نتونستم باهاش کنار بیام 

هنوزم نمیتونم 

و وقتی بهم گف نه 

فهمیدم همه چی رو خرابتر کردم 

و هنوزم نتونستم باهاشکنار بیام 

نمیدونم چه تجزیه و تحلیلی بود ولی شرایط دقیقا همه چیو همینجوری پیش برد 

تقصیر من نبود همه ش 

این اعتراف فقط منو از پله ۵ منتهی به زیرزمین از ۱۰ تا پله

به خود زیرزمین منتقل کرد 

هنوزم نتونستم بیام بیرون 

اوژنی میخندی؟ میخندی اوژنی؟

این متن حاوی کلمات زشت است 

دوس ندارید،نخوانید 

 بده وقتی تو یه جمعی

هر جمعی 

به آدمای همجنسگرا میکن کونی  

من نمیتونم چیزی بگم 

چون اگه بگم احتمالا به خودمم‌میگن

اصن نمیدونم کجای اعتقادات مذهبیم جاش بدم جا نمیشه ولی نمیتونم بدم بیاد 

حالا اعتقادات هیچی

یه سریا میگن اصن نرمال نیس 

مگه همه چی باید تو چارچوب بایولوژیکال باشه که نرمال باشه؟

شایدم باید باشه!

ولی گمونم به همون دلایل بایولوژیکال 

این اصن شکل گرفته 

اه 

ولش کن 

برا چی دارم زور میزنم 

چند تا از شماهام البته قبلا کامنت گذاشتین 

اولش شاید چندشتون بشه ولی چند تا فیلم براساس واقعیت نگاه کنین ضرر نداره بهرحال

همشونم سد اند سگی 

تا یه هفنه افسردگی میگیرین 

حالا چرا یادش افتادم

چون یه بحثی پیش اومد تو توییتر

پیجم خوب بالا رفته بود ولی توییتر واقعا اعصاب خردی زیاد داره 

فک کنم حذفش کنم 

دیگه اینکه امتحان پیش روم واقعا پیچیده س 

باید خیلی تلاش کنم 

دیگه اینکه

پیرسینگ جدید زدم 

دیگه اینکه ...

هیچی همین

اها یکی از دوستای دانشگامم که چند بار ناشناس اینجا ازش نوشتم ازدواج کرد

پشمام ریخت وقتی شنیدم 

نه بخاطر اینکه ازدواج کرد

بخاطر اینکه ازدواجی نبود اصلا 

عجیب بود یه مقدار 

احساس میکنم فرسنگ ها از این دورم که روح و جسممو در اختیار یه آدم دیگه بذارم 

اصلا چنین چیزی تو قلبم زنده نیس

عجیبه واس خودم 

واقعا فرسنگ ها دورم