وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

کاش ...

کاش همین الان پیام میداد باهام حرف می‌زد 

دلم واس حرف زدن با کسی چون او تنگ شده 

راستش چند بار خواستم خودم‌پیام بدم ولی وقتی یادم میاد چجوری باهام حرف می‌زد یا وقتی به این فک میکنم نکنه مسخره م کنه یا بهم بخنده یا اصلا درست و حسابی جوابمو نده نمیتونم پیام بدم 

بعد به این فک میکنم که خب اون چرا باید به من پیام بده! مثلا خودمو میذارم جای اون و بهش فک میکنم و میبینم واقعا هیچ دلیلی وجود نداره که پیام بدم در نتیجه اینکه اگر بخوام صحبتی باهاش داشته باشم خودم باید پیام بدم و چون منم پیام نمیدم پس صحبتی نخواهیم داشت ولی بهرحال نمیتونم دلم نخواد باهاش حرف بزنم 

حالا اونم نه کاش یه نفر باب میلم بود باهاش حرف بزنم بابا پوسیدم از اینکه کسی نیس دو کلمه باهاش حرف بزنم اه

کی میگه به تنهایی میشه عادت کرد؟ نمیشه 

خیلی خیلی تنها شدم 



عقل و احساس

خب، چی باید بگم؟ بنظرم وقتی انسان تو اوج احساسات قرار داره نباید نه چیزی بگه، نه چیزی بنویسه نه کاری انجام بده چون وقتی بعدا بهش نگه میکنی با خودت میگی چرا اینو گفتم؟ چرا نوشتم؟ چرا انجام دادم؟ غلط نیس درستم نیس یه جورایی انگار ناواضحه انگار اون چیزی که باید باشه و نیست   فقط خودت اینو میفهمی البته بعضا میتونه غلطم باشه 

دارم راجع به پست قبلی میگم که چقدر ناراحت بودم و نوشتمش شرایط کمی بهتر شده و منم آروم تر شدم 

اوضاع مطالعه داشت خوب پیش می‌رفت که از دیروز سرما خوردگیم شدید شد و دیروز اوکی بودم ولی بیشتر امروز رو خوابیدم و دیدن یه فیلمم چاشنی استراحت کردم 

راجع بهش حرف نمیزنم چون حوصله نوشتن درباره ش رو ندارم 

پس فردا آزمون دارم و خوب مطمئنم کم کاری امروز سر جلسه آزمون خِرَمو میگیره ولی خب چه میشه کرد؟ تقریبا هیچوقت اون چیزی که انتظار داری اتفاق نمیفته و تقریبا همیشه یه چیزی پیش بیاد که مثل دومینو بزنه همه چی رو خراب کنه 

اما بهرحال باید امیدوار بود 

فردا سعی میکنم کم کاری امروزو جبران کنم 

چند وقتی بود داشتم خودم رو با چند سال قبل که داشتم برای این ماراتون آماده میکردم مقایسه میکردم و از عملکرد الانم راضی نبودم 

ولی خیلی ناعادلانه بود چون من هیچوقت تو این شرایط و با این موقعیت تلاش نکردم پس معلومه که سختیاش فرق داره ‌ و چه بسا نتیجه بهتر هم باشه پس به خودم یادآوری میکنم که 

اولا با خودت کمی مهربون تر باش

و دوما دست از تلاش برندار 

تا حالا به این فکر کردین که ۵ سال پیش فکر میکردین ۵ سال بعد کجا باشین و چیکار کنین و... و بعد به زمان حال برگردین و به ۵ سال آینده فکر کنین؟ 

۵ سال پیش من فکر میکردم دانشجو باشم 

الانم دانشجوام اما نه تو اون رشته ای که ۵ سال پیش تصور می‌کردم 

۵ سال پیش هیچوقت برای ۵ سال آینده  به ازدواج فکر نکردم چون اصلا تو هیچ جای زندگیم جایی نداشت بعلاوه کسی هم نبود که بخوام بگم مثلا این آدم خیلی مناسبه   و ممکنه باهاش ازدواج کنم  و خودم رو در حدی نمی دیدم که بخوام چنین مسئولیتی رو به عهده بگیرم 

هر چند یه بار استادمون در جواب یکی از بچه ها که گف ازدواج اصلا معنی نداره واس من چون حتی آشپزیم بلد نیستم 

گفت که آشپزی  یه مهارته و میشه یادش گرفت موضوع مسئولیته که تو باید ببینی میپذیری یا نه 

همین 

اما الان که به ۵ سال آینده فکر میکنم.....

شاید به روزی نوشتم که چجوری تصورش میکنم 


اوضاع خیلی خراب و داغونه

واقعا تحمل اوضاع برام سخت شده، دارم میترکم...میخوام گریه کنم ولی گریه م نمیگیره نمیتونم گریه کنم ، هر چقدر میرم جلو بیشتر پرت میشم عقب ...واقعا از شرایط خونه خسته شدم  

نمیتونم ادامه بدم برام بی نهایت سخت شده 

دلم میخواد برم بیرون

دلم میخواد حداقل برم کار کنم یکم فکرم رها بشه 

نمیشه، نمیتونم 

وقتی شروع کردم بد بود الان دااااغونههههه 

داغووونننههههه تاررییکههههه 

دلم برای بابام میسوزه 

خیلی ...

دلم برای مامانم میسوزه 

خسته شدم 

وایی که چقد ادامه دادن سخته

میدونی کی ادامه دادن سخت میشه؟ وقتی هی به در و دیوار میزنی که بهتر شی و فک میکنی بهتر شدی فقط کافیه یه آزمون بدی تا بفهمی همش فقط فکر تو بوده 

واقعا دیگه کلافه شدم 

بعضی وقتا دست و پا میزنی... به جای اینکه نجات پیدا کنی غرق میشی 

دوباره دست و پا میزنی بیشتر غرق میشی 

اینکه با این شرایط دارم میخونم و بازم نتیجه مطلوب نیس واقعا اوضاع رو برام سخت‌تر میکنه 

چه غلطی باید کرد؟

چه غلطی باید بکنم؟

تا یه جایی هی میگی باشه تسلیم نشو ادامه بده کوفت، زهرمار 

ولی دیگه از یه جا به بعد آدم دووم نمیاره 

خب بسه دیگه 

برم سر درسم

آن‌چه گذشت

من وقتی یه شعر خوب میخونم میگم ای کاش شاعر بودم 

وقتی یه کتاب خوب میخونم میگم ای کاش نویسنده بودم 

وقتی یه فیلم خوب میبینم میگم این کاش فیلنامه نویس بودم 

وقتی یه نقاشی خوب میبینم میگم ای کاش نقاش بودم

آخه چطور یه انسان میتونه اینقد هنرمندانه یه چیزی رو بیان کنه؟ واقعا همچین چیزایی شاهکارن، انقد شاهکارن که آدمو تحت تاثیر قرار میدن 

امروزم یه بخش خیلی کوتاه از یه کتابی خوندم خیلی خوشم اومد ولی بعیده بتونم ادامه بدم شایدم شد نمیدونم 

روز خوبی از لحاظ درسی بود، اوکی بودم و مقدار ساعت خوبی با کیفیت خوبی صرف شد 

و تولد ۳۱ سالگیت مبارک عزیزم 

کسی که هیچوقت نیستی و همیشه هستی 

هر سال همین موقع یه جایی تولدتو تبریک میگم 

یا تو وبلاگ 

یا تو یادداشتای گوشیم

یا گوشه جزوه و کتابم 

مهم نیس ، ولی انگار وظیفه منه که تبریک بگم 

مهم نیس تو میبینی یا نه، میخونی یا نه، برات مهمه یا نه 

البته که تو تو قید و بند این چیزا نیستی ولی چون خیلی شعر دوست داری

این  چند بیت شعر از شاعر مورد علاقه ت تقدیم بهت 

 که البته بیشتر وصف حال منه تا تو ...

یه چیزیم تو ابیات هست که انگار اصلا برای تو سروده شده که البته فقط خودت میفهمی 

مرا خود با تو چیزی در میان هست 

وگرنه روی زیبا در جهان هست 

وجودی دارم از مهرت گذاران 

وجودم رفت و مهرت همچنان هست