کم پیش میاد بیخوابی بزنه به سرم ولی امشب پیش اومده و میدونم این باعث میشه برنامه ی فردام به فنا بره ولی خوابم نمیبره و گفتم سری به اینجا بزنم که استاتوسی از واتساپ (یا به قول دوستان واتسپ) اومد رفتم دیدم باز مربی باشگاهی که کلا سه چهار سال پیش یکی دو هفته رفتم باشگاهی که کار میکرد استوری گذاشته و حقیقتش باز نکردم چون قطعا راجع به تاریخ و ساعت برگزاری کلاسای زومبا، ایبروبیک و ایناس
نمیدونم چرا شمارشو نگه داشتم؟!
که طبق عادتم یه دوری هم بین مخاطبین زدم و چشمم خورد به یکی که گفتم بیام اینجا و در موردش بنویسم
یه کتابخونه هست که من امسال و تقریبا سالهای گذشته به طور ثابت از اونجا کتاب میگیرم البته منظورم کتابفروشیه و خرید کتاب نه کتابخونه و به امانت گرفتن کتاب و همه ی کتاباشم درسیه صاحبش مسیحیه و تقریبا هر بار که رفتم اونجا طی این چند سال تمام فروشنده هاشم مسیحی بودن و هستن
اولینی که یادم میاد خیلی پسر خوبی بود واقعا ...خیلی خیلی مهربون بود و همیشه سعی میکرد بهم کمک کنه ولی من متاسفانه نه تنها هیچوقت باهاش مهربون نبودم بلکه خیلیم بد بودم نه بخاطر اینکه مسیحیه ها نههه نمیدونم چرا؟ ولی اصلا حواسم انقد مهربونه انگار نمیدیدم البته که نمیدونم منظور خاصی داشت یا نه ولی من نباید در کل انقد بد برخورد میکنم شایدم خودم فک میکنم بد بوده برخوردم چون به اندازه ی اون ملاطفت به خرج نمیدادم ، قدش بلند بود، موهای مشکی و لاغر اندام البته خییلی هم قد بلند نبود ولی چون لاغر بود قدبلندتر بنظر میرسید فقط همین یادمه از چهره ش چیز زیادی یادم نیس و متاسفانه بعد از آخرین بار که تقریبا اواخر بهمن پارسال بود دیگه اونجا ندیدمش همیشه وقتی میرم آرزو میکنم ای کاش اونجا باشه تا خوب رفتار کنم و اون من مزخرف رو یادش بره البته بعید میدونم منو حتی یادش باشه ولی من یادمه
دومین فروشنده هم پسری با قد متوسط، موهای خرمایی و عینکیه چیز زیادی ازش یادم نیس چون کم دیدمش
اما کسی که تو مخاطبین گوشیمه رو خوب یادمه
چون بییینهایتتت پسر زیباییه ، مطمئنم اگه استعداد بازیگری داشت خیلی معروف میشد چون واقعا در حد هنرپیشه های درجه اول زیباست
موهاش روشنه نه خیلی روشن شاید زیتونی تیره نمیدونم، پوستش سفیده و چشماش آبیه ، آبی روشن نیست خیلی خیلی آبی خاصیه مث رنگ آبی اقیانوس تو هوای تاریک
البته که من اقیانوس تو هوای تاریک ندیدم تو هوای روشنم ندیدم ولی بهترین توصیفی بود که به ذهنم رسید
بعلاوه تمام اجزای صورتش بی نقصه
قدشم متوسطه
از قضا من یه روز تو دانشگاه یه پروژه ای برام پیش اومد که باید از یه مسیحی کمک میگرفتم
البته پروژه اجباری نبود ولی چون میدونستم حوصله امتحان ندارم بدم نیومد پیگیر شم و اولین جایی هم که به ذهنم رسید برای پرسش کتابخونه بود هر چند وقتی داشتم میرفتم آرزو میکردم ای کاش یکی دیگه از فروشنده ها اونجا باشه و اون چشم نواز اونجا نباشه ولی متاسفانه بود و از خودش پرسیدم سوالمو پرسیدم اونم گفت باید پرس و جو کنم و ....شماره مو گرفت که زنگ بزنه
روز ها گذشت و خبری نشد
یه روز که میخواستم با یکی از همکلاسیا برم کلیسا تصمیم گرفتم سری هم به اونجا بزنم چون خیلی از هم دور نیستن
بعد از رفتن به کلیسا همکلاسیمو پیچوندم و رفتم اونجا
دیدم خودش اونجاست نمیدونستم منو یادش هست یا نه برای همین اولین سوالی که پرسیدم بود که منو یادش هست یا نه و گفت آره و نمیدونم یه چیزایی گف که باید از فلان جا بپرسم و در دسترس نیست خیلی جملاتش یادم نیست بعدم دوباره شماره مو گرفت ..(اونجا بود که فهمیدم شماره مم انداخته سطل آشغال) و گفت میفرستم
منم تشکر کردم و اومدم بیرون
حقیقتش هیییچ امیدی نداشتم بفرسته ولی یه روشنایی به کوچیکی روشنایی شمع تو یه جنگل تو دلم روشن بود (معمولا در همه ی موارد اینطوره و فکر میکنم همه ی آدما همینطورن)
زمان پروژه م داشت تموم شد و من تقریبا دیگه مطمئن شده بودم و تصمیم گرفته بودم همون فیلمی که از کلیسا گرفتیم تحویل بدیم تمام
که یه روز دیدم پیام داد و همه ی اون چیزایی که پرسیده بودم تو یه پیام خلاصه کرده بود و آخر پیام هم نوشته بود که ببخشید اگه کمه و فلان
منم خیلی تشکر کردم و اینکه نه بابا کم نیست و خیلیم خوبه و...ولی در حقیقت اصلا چیزی نبود که انتظار داشتم
با خودم میگفتم ای کاش اصلا برای بار دوم نمیرفتم کتابخونه و ای کاش اون وقتی من برای بار دوم از کتابخونه اومدم بیرون بازم شماره مو مینداخت آشغال ...
نمیدونم شاید حس میکرد همش دنبال یه بهونه بودم که مثلا شماره شو داشته باشم یااا چنین افکاری ولی واقعا من خودمو در حدی نمی دیدم و نمی بینم که توجه چنین پسری رو به خودم جلب کنم
کمِ کم باید با یه دختری مثل ....( نمیدونم زیباترین هنرپیشه زنی که تو ذهنتونه تصور کنین) قرار بذاره
و یه چیز دیگه م هست
من اصلا آدم باهوشی نیستم خیلی باید تلاش کنم تا یه درسی رو بفهمم یا یه کاری رو خوب انجام بدم اما نمیدونم
فکر میکنم بیشتر از حد نرمال میتونم احساسات آدما رو تشخیص بدم چون ناخودآکاه خیلی به رفتارشون دقت میکنم و به واکنش هاشون
نمیدونم چرا حس میکنم ممکنه به پسرا علاقمند باشه البته فقط یه احساس چرت و پرته شاید
حتما همینطوره
ولی با همه ی اینا
هرگز چیزی از زیباییش کم نمیکنه
چرا شماره شو سیو کردم؟
واقعا نمیدونم
شاید فقط بخاطر اینکه نمیتونستم سیو نکنم
راستی
دیگه هیچوقت به اون کتابخونه نرفتم
خب اولین روز از آخرین ماه سال روز استراحتم بود
حتی نوشتن از روز استراحت هم لذت بخشه چه برسه به زندگی کردنش
و تفریح بی خرج بی نهایت لذت بخش روزهای استراحت من چیه؟ آفرین
فیلم دیدن
در روزگاران قدیم که دایره ی ارتباطم وسیع بود شخصی بهم گفت تو زندگی نمیکنی چون تفریحتم چرته ولی نمیدونست که من پول ندارم برم بیرون و خوش بگذرانم لذا جوابش رو ندادم
خب داشتم میگفتم من اصولا فیلم هندی نمیبینم چون فیلم هندیه ولی اینی که امروز دیدم خیلییییی قشنگ بود
و باید بگم اصلا اهل گریه کردن نیستم وقتی فیلمای احساسی میبینم ولی این اشکمو درآورد لعنتیا خیلی طبیعی بازی میکنن
داستان فیلم البته یکم فانتزی طور هم بود ولی مهم نیست واسم چون کلا دوس داشتم فیلمو
یه چیز خیلی خیلی قشنگم یاد گرفتم
یکی از دیالوگا بود
اگه قلبت قبول کنه خوبه
اگه قبول نکنه خیلی خوبه چونکه این خواست خداست
اگه نفهمیدی دوباره از اول بخونش
چند تا چیز جالبم فهمیدم
اینکه مثلا برگ درخت موز غذاست :/
خیلی کلمات انگلیسی مثل اینکه استفاده میکنن البته مستعمره انگلیس بوده ولی مگه قدیما فارسی نبود زبانشون؟ حالا مهم نیس وقت واس به دست آوردن این اطلاعات به درد نخور زیاده
پولداراشونم جاهایی زندگی میکنن که خیلی بافتش شبیه انگلستانه حتما محله ی انگلیسیا بوده ..ها ها مث محله چینیا تو انگلیس
یادمه یه معلم داشتیم میگفت دخترم تو هند داره پزشکی میخونه
خب چه ربطی به موضوع داشت؟ هیچی
هیچی سیناپس هند تو مغزم اینم به یادم آورد
فردا دوباره روزهای درس خوندن شروع میشه و از همه بدتر اینکه یکی از استادا این هفته غیبت گذاشته واس همه
میریم کلاس تشکیل نمیشه نمیریم غیبت میذارن
یکی نیس بگه خدا ازت نگذره استاد پ
من این غیبتارو واس بعد عید نیاز دارم بفهم
سوال همیشگی! کی من از این دانشگاه خلاص میشم واییییییییییی
راستی عنوان اسم فیلمه س
بعدا نوشت:یه لحظه اومدم یه چیزی اضافه کنم دیدم چقد غلط املایی دارم چراااا؟ تو یادداشتای قبلی هم سر به فلک میکشه من اینجوری نبودم:/ پیر شدم
آره ساعت مطالعه ی ایده آلم رو پیدا کردم بیشتر از این ساعت بخونم روزهای بعدش قالب تهی میکنم
خوبه که در این موردم خودمو تا حدی شناختم
خب امروز از ساعت مطالعه م راضی نیستم چون صبح رفتم دانشگاه و چون طبق معمول اول ترمه هیچی به هیچی
مقاومت از آموزش جهت ثابت نگه داشتن برنامه همانا و اصرار دانشجو ها به تغییر برنامه همانا
که مثل ترم پیش تا یه ماه همینجوری ادامه داره و نهایتا دانشگاه تسلیم میشه
ولی این یه ماه مارو میکشن دانشگاه و برمیگردونن
بیشترین ضررش اینه که وقت باارزشم تلف میشه و کمترینش اینکه هر بار باید نزدیک ۴۰ تومن بدیم اسنپ
کی من خلاص میشم از این دانشگاه خراب شده؟!
البته از اجتماع دوستان خیلی خوشم میاد وایب خوبی به آدم میده
هر کی یه چیزی میگه و آدم یکم فکرش از مشکلات شخصی رها میشه
مثلا امروز عکس عروسی چند تا از بچه هارو دیدیم
آهنگای جدید منتشر شده بررسی شد
( هر چند من هیچوقت تو این مباحث حرفی واس گفتن ندارم)
که من از یکی خوشم اومد هر چند آهنگ ترکی گوش نمیدم ولی بدک نبود اسمشم یادم نیست فقط میدونم یه خواننده زن ترک و مرد ایرانی باهم خوندن
و خبر خوب بعدی اینکه
خبر خوب اینکه فصل ۳ بریجرتون تو راهه
خیلی سریال باحالیه دوس داشتین ببینین البته که من هیچوقت به توصیه کسی فیلم و سریال نمیبینم
چون هر وقت اینکارو کردم پشیمون شدم
خب همین دیگه
چاییم رو میل کنم و برم سر درسم
+یه مهمونی به مناسبت به دنیا اومدن فرزندشون گرفتن که ما دعوت نشدیم
البته که فقط خانما رو دعوت میکنن و مامان منو دعوت نکردن که هم از سمت مادر بچه هم پدر بچه باهاشون فامیله راستش نمیدونم حس مادرم چیه ولی من ناراحت شدم
البته نمیشه از اشاره به این موضوع گذشت که ما به دلیل مشکلات عدیده ای که معمولا باهاش درگیریم نمیریم عروسی و... شاید به همین دلیل دلخوری و دعوت نکردن
ولی بهرحال ناراحتیشو نمیتونستم بیان نکنم و دوس داشتم حالا که نمیتونم به کسی بگم لااقل اینجا بنویسم
+ با این اتفاق موضوع دیگه ای یادم افتاد، یه روز خاطرات یه پزشک رو تو وبلاگش میخوندم از روز عروسیش
که گفت دوستامو دعوت کردم و حتی یک نفر هم نیومد منم با خودم فکر میکنم که اگه یه روز عروسی بگیرم مثلا ...هیچکس نمیاد
چرا؟ چون ما هیچوقت نبودیم تو مراسمای اونا
چرا؟ چون پول نداشتیم لباسای خوب بگیریم
چرا؟ چون غصه هامون انقد زیاد بود که فرصتی برای شادی وجود نداشت
حالا این فکر غمگینم میکنه و با خودم میگم من هیچوقت عروسی نمیگیرم
چون هیچکس نمیاد
+ رشته ی مزخرفی که دارم میخونم قراره حقوقی که بهم میدن ۶ میلیون باشه
فاکینگ ۶ میلیون
همش تقصیر بابامه که باعث شد انتخابش کنم
و حالا نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم
چجوری حل و فصلش کنم؟
خلاصه که خیلی سخت داره میگذره، حقیقتش میترسم بگم از این بدتر نمیشه چون تجربه بهم ثابت کرده میتونه بشه
پس باید شکرگزار باشم و حداقل کاری که میتونم بکنم انجام بدم
تلاش کنم ....
عنوان بخشی از ترانه ای از افشین یدالهی هست(که البته من این ترانه رو نشنیده بودم)
داشتم ادبیات میخوندم که به دلایلی اومدم یه چیزی سرچ کنم بعد اومدم برم یه چیزی پیدا کنم چشمم خورد به اسم افشین یدالهی و خوندم(خاصیت مجازی ...هیچوقت موقع درس نباید حتی دنبال چیزی گشت)
خلاصه فهمیدم که ترانه سرای خیلی از تیتراژ هایی بوده که من بیشترشونو حفظ بودم
ولی چقدر غم انگیز فوت میکنن
همراه با همسرش و تو ۴۸ سالگی
واقعا دنیا جای عجیب غریبیه
خداییش می ارزه تو همچین دنیایی دل شکست
با آدما بد ....
خیلی کنجکاوم ببینم کی به طور ثابت اینجارو چک میکنه 
بهرحال
برم به ادامه ی درسم برسم