تا وقتی ساعت خونه باتریش تموم نشده بود و نخوابیده بود نمیدونستم در طول روز چقدر بهش نگاه میکنم و ساعتو چک میکنم و برای بقیه روز تصمیم میگیرم
زنده باد ساعت
یه پسره هست تو دانشگاه
فک کنم ۱۸_۱۹ سالش باشه
احسسااااسسس میکنم از من خوشش میاد ولی آخه یکی نیس بگه بچه تو میدونی من چند سال بزرگترم؟ یه مدت بخاطرش تو بیوی تلگرامم تاریخ تولدمو گذاشتم که ببینه
خیلی گناه داره
منم البته گناه دارم تا حالا دوست داشته شدنو تجریه نکردم حال میده یه نفر کلا حواسش بهت باشه
ولی کاش یا من کوچیکتر بودم یا اون بزرگتر
حالا چرا الان حین درس خوندن یادش افتادم؟
لامصب هر چقد بیشتر فرار میکنم (صرفا بخاطر اون، چون من واااقعاااا نمیتونم به همچین ادمی حس خاصی داشته باشم)
بیشتر جلوم سبز میشه .امروزم بنده خدا رو دیدم
وانمود میکنم البته حواسم نیس
ولی خیلی سر راهم سبز میشه
میخوام بخوابم خوابم نمیبره
وقتی دوران دانشگاه بعضی اساتید هر چند در حد شعار میگفتن که آموزش بچه ها باید مبتنی بر تفکر نقاد باشه زیاد بنظرم مهم نبود
مثلا میگفتم ماها که همینجوری عین بز میرفتیم مدرسه و برمیگشتیم شدیم این دیگه
تازه من که خیلیم ادعام میشد
شاید اگه تو خانواده ای با امکانات بیشتری به دنیا میومدم مهارتی نمی موند که یاد نگیرم از همون ۵ سالگی عطشی نسبت به یادگیری داشتم که خودم الان واسم عجیبه
مثلا نقاشی، ورزش، اسکیت ، شنا، زبان های مختلف
اصلا واسم مهم نبود توانایی من چقدره چیزی که اهمیت داشت این بود که من باید اون مهارتو یاد میگرفتم
برگردیم به تفکر نقاد
در واقع آموزش به بچه ها درسته شامل ریاضی و علوم و خوندن و نوشتن میشه اما بستر همش باید این باشه که چرا؟ به چه دردش میخوره؟ و فکر کنه
بپرسه اگه اینطوری بشه چی؟
در واقع اینو باید به بچه ها یاد داد
چون نمیشه همه مشکلات جهانو به آدما یاد داد بعدم راه حلشو گفت ولی میشه نحوه فکر کردنو یاد داد
اینکه برای حلش باید به چی و کی مراجعه کنه
اینکه خودش تا حدی میتونه یه چیزایی رو کنترل کنه
در حقیقت کنترل خیلی چیزا دست ما نیست
اون روز یکی میگف میگن هوش مصنوعی یک دهم مغز انسانه (یا چیزی شبیه یه این، دقیق یادم نیس)
ولی خب کو؟ ما اکه مغز داشتیم چرا وضعیتمون این بود
بنظرم من و تقریبا همه آدمای اطرافم و شماها و هممون مغز داریم
ولی همین تفکر نقادو نداریم
چون اصلا یاد ندادن بهمون که همچین چیزی هست
مث هزاران شغلی که تو دنیا هست ولی تو مغز ایرانیا فقط مهندسی و دکتری و پلیسی و معلمی به عنوان شغل تعریف شده
تو هر مسئله ای بشینین حرفای آدمارو بشنوین متوجه میشین که همشون دارن از رو هم کپی میکنن
هیشکی خودش فک نمیکنه
چون اگه بخواد فک کنه و بگه باید بره بخونه و تحقیق کنه
که هیچکس حوصله نداره و به جای اینکه نظر نده
از حرفای دیگران برمیداره و میگه که اونام کپیه
اگه حتی بهش همونم فک کنه و بره یه دو صفحه راجع بهش میخونه میتونه نظر متفاوتی بده
ولی همه فقط فک میزنن
شاید خود منم فک میزنم
شاید فقط اونایی که فک میکنن ثروت زیادی هم به دست میارن
این بحث تفکر نقاد اصن واس زندگی به درد میخوره
اون یکی که دانش باشه میتونه تخصص ایجاد کنه و نهایتا بری تو همون شغل مثلا
استاد فرشچیان دار فانی را وداع گفت
واقعا نقاشیاش زنده ن
من وقتی جو گیر میشم (خیلی خیلی کم پیش میاد) میشینم خطاطی میکنم
حس میکنم مث نقاشیای استاد خط خطی منم زنده س
انگار حروف رو کاغذ دارن میرقصن
حسی شبیه به مشاهده رقص باله
همونقد ظریف
شیک
روح نواز
کاری به عقاید مذهبیش ندارم
کلا بیاین به دین و مذهب کسی کار نداشته باشیم
حالا رفتم یه نگاه به بیوگرافیش انداختم
یه پسر و دو تا دختر داشتن
پسره پزشکه
دختره روان شناس
و اون یکی دخترش رفته عضو مجاهدین خلق شده دهه ۶۰
بعدم کشته شده
پشمام
بعضی وقتا میگفتم کاش مثلا با فلان دانشمند هم دوره بودم اون موقع زندگی میکردم
خب الان مثلا با ایشون هم دوره بودی چه غلطی کردی؟
البته اینکه ساکن نیوجرسی آمریکا بودن بی تاثیر نیس که هیچ غلطی نتونستم بکنم