امروز میخوام یه اعترافی بکنم که همیشه از گفتنش خجالت میگشیدم
همیشه یه سری اتفاقات میفته و این موضوع اذیتممیکنه
شاید با گفتنش اینجا دیگه با هر کوفتی که اتفاق میفته یادش نیفتم و هی زخمم سر باز نکنه
کم و بیش وقتی پیش اومده گفتم که یه نفرو دوس داشتم ولی هیچوقت نگفتم چرا نشد
چون احساس میکردم
و احساس میکنم با گفتنش تحقیر میشم
بارها مرورش کردم
و هر بار به این نتیجه رسیدم که بله
چقد تحقیر آمیزه
چون اگه رابطه ای شکل میگرفت و بعدش کات میشد بهتر بود
وای خب اینجوری نبود
من کسی بودم که اعتراف کرد
و من کسی بودم که پس زده شد
و من کسی بودم که اون بهش گف یکی دیگه رو دوس داره
هر بار یکی نزدیکم میشه یادممیفته
و اصلا احساس خوبی ندارم
چون تمام محاسباتمو به هم ریخت
چون جوری رفتار میکرد که انگار بهم علاقه داره
شایدم من اینجوری برداشت میکردم
وشایدم هر دو تاش اتفاق میفتاد
و بخص ترسناکش اینه که منمیدونستم با گفتن این موضوع پس زده میشم و این چیزی بود که میخواستم
چون میتونستم بفهمم تکلیفش با خودش مشخص نیست
ولی وقتی اتفاق افتاد نتونستم باهاش کنار بیام
هنوزم نمیتونم
و وقتی بهم گف نه
فهمیدم همه چی رو خرابتر کردم
و هنوزم نتونستم باهاشکنار بیام
نمیدونم چه تجزیه و تحلیلی بود ولی شرایط دقیقا همه چیو همینجوری پیش برد
تقصیر من نبود همه ش
این اعتراف فقط منو از پله ۵ منتهی به زیرزمین از ۱۰ تا پله
به خود زیرزمین منتقل کرد
هنوزم نتونستم بیام بیرون
این متن حاوی کلمات زشت است
دوس ندارید،نخوانید
بده وقتی تو یه جمعی
هر جمعی
به آدمای همجنسگرا میکن کونی
من نمیتونم چیزی بگم
چون اگه بگم احتمالا به خودمممیگن
اصن نمیدونم کجای اعتقادات مذهبیم جاش بدم جا نمیشه ولی نمیتونم بدم بیاد
حالا اعتقادات هیچی
یه سریا میگن اصن نرمال نیس
مگه همه چی باید تو چارچوب بایولوژیکال باشه که نرمال باشه؟
شایدم باید باشه!
ولی گمونم به همون دلایل بایولوژیکال
این اصن شکل گرفته
اه
ولش کن
برا چی دارم زور میزنم
چند تا از شماهام البته قبلا کامنت گذاشتین
اولش شاید چندشتون بشه ولی چند تا فیلم براساس واقعیت نگاه کنین ضرر نداره بهرحال
همشونم سد اند سگی
تا یه هفنه افسردگی میگیرین
حالا چرا یادش افتادم
چون یه بحثی پیش اومد تو توییتر
پیجم خوب بالا رفته بود ولی توییتر واقعا اعصاب خردی زیاد داره
فک کنم حذفش کنم
دیگه اینکه امتحان پیش روم واقعا پیچیده س
باید خیلی تلاش کنم
دیگه اینکه
پیرسینگ جدید زدم
دیگه اینکه ...
هیچی همین
اها یکی از دوستای دانشگامم که چند بار ناشناس اینجا ازش نوشتم ازدواج کرد
پشمام ریخت وقتی شنیدم
نه بخاطر اینکه ازدواج کرد
بخاطر اینکه ازدواجی نبود اصلا
عجیب بود یه مقدار
احساس میکنم فرسنگ ها از این دورم که روح و جسممو در اختیار یه آدم دیگه بذارم
اصلا چنین چیزی تو قلبم زنده نیس
عجیبه واس خودم
واقعا فرسنگ ها دورم
تو رشته پزشکی درس خوندن و امتحان دادن
حکایت زندگیه
شاید تو رشته های دیگه م اینجوری باشه (تربیت معلم که اینجوری نیس، تجربه خودم)
حالا چجوری؟
دیدین تو زندگی بدبیاری و بدشانسی و خوش شانسی وجود داره
نمیدونم شاید کلمه های بهتری براش وجود داشته باشه ولی دایره لغات من همینقد یاری میکنه
مثلا اینکه شما تو یه خونواده پولدار به دنیا بیای
یا مثلا شانس بیاری یهو یه چهره یونیک، یه صدای یونیک، یه استعداد یونیک داشته باشی و پرورشش بدی و تبدیل بشی به یه ادم پولدار و محبوب
یا مثلا یهو اتفاقی متوجه یه شغل، یه موقعیت، یه جایگاه بشی و به دستش بیاری راحتیه نفر دیگه مثلا جونش دربیاد تا پول اولیه جور کنه یه کاری شروع کنه
یا متوسط باشه تو همه چی
یا مثلا یکی تا آخر عمرش کارگری کنه و بخور نمیر زندگی کنه
یکی دلالی کنه و پولدار شه
خب دلالی هم استعداد و بلدی میخواد و شغله ولی بهرحال اونی که بلده خب شانس آورده
الان شده حکایت ما
جزوه میخونی
یکی نمونه سوال داره از بچه های خوابگاه گرفته
اون ۲۰ میشه تو ۱۸
نمونه سوال میخونی از جزوه میاد
یکی نمونه سوالارم داره نمیخونه به هوای اینکه سوال تکراری نمیاد
شاید بگین خب محتوای همه ش یکیه
هست ولی نه دقیقا
رفرنس اصلی کتابه ولی حجم خیلی زیاده
هیچکس نمیتونه اینهمه کتابو تو این مدت کم و با وجود اینهمه سوال بخونه
همیشه م چند تایی سوال میاد
جزوه هم مطالبش زیاده
ولی نمونه سوال خیلی متمرکز تره
هیچ gray area یی تو ذهنت نیس
ولی جزوه نقاط مبهم زیاد داره مگه اینکه ۵_۶ باری مرور
تاکید میکنم مرور کنی
خوندنش به کنار
تقلب میکنی درست خودتو پاک میکنی غلط بقیه رو ثبت میکنی
پاتو داشتیم باز
بله
بنظرم استراتژی باید این باشه اول سوالارو بخونیم بلد بریم جزوه
امروز فهمیدم که چرا من، من نیست
من، من نیست چون زندونی شده
من، من نیست چون حس میکنه گیر افتاده
وگرنه من هیچوقت انقدر کم نخواسته
ساکن نبوده
من نمیتونم وایستم
منِ من باید در جریان باشه
وقتی دانشجوی فرهنگیان شدم هم دقیقا همین بلا سرم اومد
امروز فهمیدم چرا
وگرنه تا قبل از این همش از خودم پرسیدم چرا تو اون سه سال هییییچ کاری نکردم
چون اون موقع هم حس میکردم تو قفس گیر افتادم
منتهی اون قفس خیلی از این تنگ تر و کوچیکتر و تاریک تر بود
وگرنه من آدمی ام که سه سال پر از وقتو از دست بدم؟
این بار قفسم بزرگتره ولی
بازم قفسه
اما از این یکی دیگه نمیتونم پرواز کنم
واس همین باید با قفسم بسازم
فک کنم از اول تو همین قفس به دنیا اومدم
با اینکه ته قلبم هر شب با فکر پرواز میخوابم
و هر صبح به امید رهایی بیدار میشم
ولی این معنیش این نیس که از قفسم بدم بیاد
ولی اگه از قفس بدم نیاد، مگه میشه به پرواز فکر کرد؟
اگه بدم بیاد و نتونم پرواز کنم چی؟
تعادلِ این وضعیت کجاست؟
سلااام
چطورین؟
شاید باورتون نشه ولی با خونواده مم کم حرف میزنم این مدت
چون اصلا خونه نیستم
وقتی ام که هستم یا خسته م یا درس میخونم یا نقاشی میکشم
واس همین اصلا اینجا نیومدم
الان داشتم درس میخوندم چون امتحان دارم بعد یه چیزی از چت پرسیدم جوابمو داد بعد سریع پاکش کرد فک کرد میخوام خودکشی کنم و با فلان شماره تماس بگیر و...
چون دوز مسمومیت یه دارو رو نوشته
کتاب نوشته اصن
من فقط مکانیسمو پرسیدم
یه استاد داریم همیشه با این شوخی میکنه
میگه واس اینکه مقاوم بشین از حالا یاد بگیرین تحقیر بشین :/
یا مثلا میگف دوران ما یه نفر خودکشی کرد با فلان دارو
چون پارتی داشت سریع از نمیدونم کجا
آلمان یا چی
داروی خنثی کننده شو گرفتن نجات پیدا کرد
شماهایی که از این پارتیا ندارین خودکشی نکنین چون می میرین
ای بابا
چرا دارم اوقاتمونو تلخ میکنم
چه خبر؟
فک کنم یه دوست جدیدی بهمون اضافه شده واس اولین پستم کامنت گذاشتی
چجوری رفتی رسیدی به اولین 
خاطراتم زنده شد
واس یکی دیگه م کامنت گذاشتی
نه
معلومه که نمیشه همشو با هم داشت
میشه ها
ولی هر دفعه یه کدومش از دستت میفته
مث الان من
واس همین تصمیم گرفتم این امتحانو تلاش کنم بلکه گند امتحان قبلی جبران شه
در نتیجه ترجمه رو گذاشتم کنار
نقاشی رم باید بذارم کنار فعلا
خلاصه هیچ غلطی غیر از درس نکنم
راستی منو یاد لئو انداختی
چون پست اولم راجع به لئو هم نوشته بودم
لئو الاک اینترنه و چند وقت دیگه فارغ میشه به امید خدا
عنوان هم توضیح بدم
ماوی به فرانسوی یعنی زندگی من
از رمانی که چند وقت پیش تمومش کردم