وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

ما تو کرمانشاه نمیگیم پیش پرداخت ارائه میکنم❌
ما میگیم از جلو میدم✅

*Mehran*
از توییتر 

نمونه ای از ترجمه تحت اللفظی 

فانیسم

یه چیزی  واستون تعریف کنم

من از کتابخونه دو تا کتاب آناتومی گرفتم 

که یکیشون گری بود یکی اطلس 

اطلس که میگم اطلساااا 

هر عکسی از هر جایی و از هر زاویه ای درش موجوده 

البته نقاشی 

ولی گری عکس واقعی داره 

 اوایل خیلی حساس بودم 

وقتیکه تو کلاس رو پرده به اون بزرگی دم و دستگاه بیرون بود 

هممون زیرزیرکی میخندیدیم 

ولی کم کم عادی شد 

خیلی عادی 

حتی بالاسر جسدم که بودیم 

مثلا قسمت تحتانی رو که بررسی میکردیم دم و دستگاه بیرون بود و می‌خواستیم اعصابم به هم نشون بدیم اصلا کسی حواسش نبود که بخواد بخنده یا چی ...خجالت بکشه و...

این اطلسو آوردم خونه 

اعضای خونواده م که ماشاالله کنجکاو 

یکی که کتابو باز کرد منم مشغول گوشی بودم یه لحظه دیدم همینجوری ماتش برده و کتابم جلوش بازه 

سریع کتابو بست و نمی‌دونست من دارم نگاش کنم 

رنگش تقریبا پریده بود ، یه نگاه به من کرد 

منم زدم زیر خنده و خودشم بعد اینکه حالش جا اومد خندید 

یکی دیگه اومد تو اتاقم و کتابو برداشت 

سریع کتابو بست و پرسید 

اینا همه عکسا توشه؟ گفتم آره 

گفت واس هر دوتا ؟ (احتمالا منظورش هر دو جنس بوده) گفتم آره 

سرشو انداخت پایین رفت

یکی ام کتابو برداشت همینجوری که داشت ورق میزد میگف اینا اسلامیه؟ ممنوع نیس تو دانشگاه؟ 

یاد یکی افتادم میگفتم بعضی درسا رو باید خصوصی خوند 

اصلا کنار یکی دیگه نباید کتابو باز کنی 

اصلا نمیشه میزان تعجب اون لحظه آدمارو بیان کرد 

شایدم من نمیتونم 

یه نویسنده حرفه ای میخواد 

ولی خیلی باحاله 

فک نکنم همچین هیجانی تو هیچ رشته ای باشه 

واس بقیه آدما خیلی عجیبه 

هعیییی 

الانم برم بیوشیمی بخونم که غولیه واس خودش

تکرار مکرر تاریخ

یک انسان ۳۶ ساله اومده جلوی من نشسته 

میگه دارم دنبال لپتاپ ۲_۳ میلیونی میگردم 

منم میگم مگه اصلا لپتاپ ۲_ ۳ تومنی هست 

میگه آره

چند دقیقه بعد با ناامیدی میگه نچ 

نیس

معلومه که نیس

باشه م آشغاله 

بچه گول میزنی؟ 

یعنی در یه حرکت

_______

اح لعنتی 

داشتم می‌نوشتم نت پرید 

بقیه نوشتمم پرید 

حوصله م ندارم دوباره بنویسم فاککککککککککگک

لعنتییییییییییی

خلاصه ش این بود میخواد میز آرایشی ای که چند وقت پیش خرید واس سالنش و ورشکست شد و با لپتاپ من معامله کنه 

در واقع تا جاییکه یادم میاد نذاشته صاحب چیزی باشم 

من کی از دست اینا راحت میشم پروردگارا؟ 

زمستون برای تو قشنگه، پشت شیشه

هفته بعد یا هفته بعدش

تاریخ دقیقش یادم نیستیه امتحان خیلی سخت دارم و از همین الان باید واسش درس بخونم ولی هر کاری میکنم نمیتونم برم سمت درس 

بنظرم باید از حقه همیشگی استفاده کنم ذهنمو ببرم سمن دو تا چیز

یه سریال دانلود کنم و هی سریال ببینم هی درس بخونم 

متاسفانه تنها حقه م برای ادامه حیات همین سریال بوده ولی خب الان اینم قدیمی شده 

خدایا این چه عدالتیه آخه

هر وقت میام اینجا میدونم فقط غر میزنم 

ببخشید اگه حس خوبی بهتون نمیده اگه نخونین کاملا بهتون حق میدم و باید بهتون هشدار بدم که حتی خوندن چیزای اینجوری غر و شکایت و ... تو روحیه تون تأثیر میذاره پس نخونین 

اینجا صرفا مکانیه که من باید بنویسم چون اگه ننویسم دیوونه میشم 

چون هیچکسی نیس که این حرفارو بهش بزنم و حوصله م ندارم راستش که به دیگران توضیح بدم چرا اینجوری ام چرا اونجوری نیستم 

بنابراین اگه اوضاع خودتونم زیاد جالب نیس از خوندن متنای اینجوری اجتناب کنین 

اگه دارین واس یه چیزی تلاش میکنین که حس میکنین اوضاع رو واستون بهتر میکنه حتما فقط فیلمای انگیزشی ببینین

آهنگای انگیزشی گوش کنین 

و جملات و کتاب ها و متن هایی بخونین که بهتون انگیزه بده

که انرژی مثبت بده حتی کاذب 

من این مدت خیلی درگیرم راستش 

خیلی از دقایقم به سختی میگذره 

خودمو گم کردم 

و نمیدونم چیکار باید بکنم 

هی افکار مختلف از ذهنم میگذرن که بیشترم منفی ان 

هی ریجکت شدنم از سمت افراد مختلف بهم یادآوری میشه (نه صرفا جنس مخالف ) 

هی یاد لحظاتی میفتم که فک میکردم با کسب یه مهارت، با قبول شدن تو یه آزمون، با خریدن یه چیز و.... خیلی خوشحال میشم و نشد و همش الکی بود

و خب طبیعتا از کسی با این وضعیت نباید انتظار جملات مثبت بود 

گاهی فک میکنم گفتن این چیزا ممکنه اثر سینرژیک داشته باشه و همدیگه رو تقویت کنن یعنی هی من بگم 

هی بیشتر شه 

ولی خب با نگفتنش هم اتفاقی نمیفته 

در هر حال امیدوارم اوضاع واس هممون بهتر شه و جوری بهتر شه که از درکمون خارج باشه 

انقدر خوب باشه که فک کنیم داریم تو یه رویای قشنگ زندگی می‌کنیم 

شنبه شنبه

قرار بود عکسای بیشتری بگیرم که بذارم تو همون پیجه

ولی نمیدونم‌چرا تا پام میرسه دانشگاه و بعدش امتحان میدیم 

سریع برمیگردم 

شاید بخاطر اینه که دوستامم زود میرن 

معلومه دیگه آدم هم فاز ، آدم هم فاز جذب میکنه

واس همین همیشه دلم میخواست با یه اکیپ داف دوس باشم بلکه منم به دافیت نزدیک میشدم 

همه ش هدفم اینه بیشتر به خودم توجه کنم 

ولی بازم ....

کاش این مرض یه درمانی داشت 

واقعا حس میکنم تنها ۲۷ ساله ی جهانم که با چنین چیزی درگیره 

ولش کن

امروز میخوام برم رنگ بگیرم و بوم

میخوام یه چیزی از پینترست کپی کنم واس اتاقم 

راستی من همیشه میگفتم چرا لباسا تو تن من زشته ولی مثلا لباس بازیگرای هالیوودی و سلبریتی و فلان خوبه در حالیکه قد و وزنمون یکیه 

و امروز فهمیدم اونا لباسای گشاد نمیپوشن و من اسکول تازه فهمیدم 

خب آخه اینجا که نمیشه مثلا با کراپ تاپ رف بیرون 

من همش میگم به این جغرافیا تعلق ندارم شما میگین نه(الکی) 

ولی من این روندو عوض میکنم حالا ببین 

دیگه تحمل دیدن خودمو تو این وضعیت هی بذار درس بخونم

بذار این امتحانو بدم 

بذار اون یکی زبانو یاد بگیرم

بذار این مهارتو یاد بگیرم 

 ندارم