به نظر من یکی از بزرگترین شانسهایی که انسان میتونه تو زندگیش بیاره داشتن مادری سالم، شاد و سرزندهست چون اینجوری احتمال اینکه زندگی شادی تجربه کنه بیشتر میشه، اما اگه مادری نگران، پر اضطراب و ناراضی داشته باشه اونوقت باید تنهایی یاد بگیره که چطور زندگی رو برای خودش شاد کنه.
»روانشناسِ روانی
از توییتر
بله منم با این موضوع موافقم اما در شرایط نرمال داشتن مادری شاد و سرزنده نیازمند پدری حامی و عاشقه
یعنی در واقع پدر شما که شوهر مامانتون باشه باید به مامی توجه کنه
گفتم شرایط نرمال چون روابط انسانی همونقد که انسان پیچیده س نه
دو برابرش پیچیده تره چون بین دو تا موجود پیچیده س
و مث این فلسفه که میگه کل، مجموع اجزا نیس بلکه ارتباط اجزا رو هم شامل میشه
رابطه بین دو نفر هم دقیقا همینه جمع دو تا نیس بلکه یه جز سومی هم هس که وقتی این دو تا آدم تو رابطه ن به وجود میاد
حالا اگه همچنان ساده و از دور بنگریم من نظرم همینه (عاری از خیانت و غنی از تعهد همراه با جریان مقداری علاقه که میتونه عشق یا وابستگی یا دلبستگی باشه ) بهرحال یه زن به توجه یه مرد نیاز داره تا بتونه زن باشه
این اصلا ربطی به بحث استقلال و عدم مالکیت مرد نسبت به زن و اینا نداره
اینارو بریزین دور
امروز باید اپیدو تموم کنم و اصلا حوصله ندارم
خدایا منو از این باتلاق نجات بده
خواهش میکنم
هیچکس جز تو نمیتونه به من کمک کنه
واقعا حل شرایط موجود از توانایی من خارجه
خودت یه جوری درستش کن
البته اضافه کنم این همه عشق به دریا قطعا از دور پایداره
دیگه بچه ها نزدیک سی سالمه ها
بو نم دریا احتمالا میپاچه تو سر و صورتت
منم از هر بویی بدم میاد
حتی بوی خوب هم زیادیش اذیتم میکنه
پرده ها سفیدن
انقد شسته شدن که نازک تر از چیزی شدن که باید باشن
ولی جنسشون انقد خوب هست که هنوزم بشه استفاده کرد (شایدم از رو اجبار باید استفاده کرد) چاره دیگه ای هم هست؟
وقتی یه نمه باد میاد و درم بازه تکون میخورن
چین چین طوری
مث موجای دریا
یاد دریایی افتادم که هیچوقت از نزدیک ندیدم
متاسفانه فهمیدم نوکلئیک اسیدم جزو مباحث امتحانه و من این دو سه روزه گیر داده بودم به لیپوپروتئین و لیپوژنز
حالا اسید آمینه رم گذاشته بودم کنار گفتم اگه به بقیه مباحث رسیدم و فرصت شد میخونمش
اپیدم استاد منبع فرستاده فهمیدم خیلی با اون چیزی که من خوندم متفاوته
فردا باید اپیدو از منبع استاد شروع کنم
سریالمم دیدم بسیار زیبا بود و قسمت هیجان انگیزی بود چون هر تیکه ش یه حقیقت جدید آشکار شد و منم مث شخصیت اول داستان شوکه شدم
امیدوارم اگه این وبلاگ باقی موند و چند سال دیگه یهو گذری سری به این پست زدم سریال یادم باشه
بذا یه نشونه بذارم
واس انتقام رفت سمت طرف
انتقام از طرف؟ نه از کسی که دوس داشت و الان با طرف بود
چند وقت بعد متوجه شد خودش به طرف دل باخته
و طرف هم به او
با هم رفتن تو رابطه
و یهو اکس طرف برگشت
و داره جوری میچینه که رابطه این دو تا خراب شده
و تا الان که بنظر موفق شده
+مهم نیس تو چیکار میکنی، بهرحال من دوسِت دارم
+اگه بفهمی یه روز بهت دروغ گفتم چی؟
+من و تو هر دومون ....نمیتونم که اونجوری باهات حرف بزنم
+واسش یه جای جدید ساختم، قبلیه کوچیک بود ازش خوشت میاد؟