توروخدا دعا کنین واس آخرین بار ببینمش
اصلا دلم نمیخواد آخرین صحنه ای که از من یادش می مونه دیدار آخرمون باشه
خیلی بی حوصله و به زور جوابشو دادم
یه سری امانتی هست که باید ببرم تحویل بدم
منتهی صبحا نمیتونم
اونم اونجا شیفت بعدازظهره
به خونواده م نمیتونم بگم جدای از تحویل امانات دلم میخواد اوشونو دوباره و برای بار آخر ببینم هی میگن بفرس فلانی تحویل بده
شایدم دیگه نشه ببینمش
از حالا دلم واسش تنگ شده
ولی ای کاش میشد
خب دوستان
صدای منو از علومپزشکی میشنوید
دوران دانشجویی در تمام رشته ها مزخرفه این از این
دو اینکه یادتونه از تنهایی های روز اول مینوشتم
نمیدونم این وبلاگ بود یا اون یکی
الانم به همون دچار شدم
و اینجام باید صف وایستی واس سلف
منتهی نکته ش اینه که از ۱۲ تا ۱۲.۵ اندازه سلف همونجا همه غذارو میگیرن سرعت خوبه
کیفیت غذا بدک نیس
سلفش خیلی بزرگتره
مسئول آموزشش مث همونجا هاف هافوئه
کلا مسئولین آموزش پاچه بگیرن
درسام بد نیس
شانس بیارم حذفم نکنه فقط دلش واسم بسوزه
آب آب
اینجا آب خوردن هم پیدا میشه اونجا نمیشد
فعلا همینا
حالا این عشق شما حقیقی بود یا فقط تحسین میکردید؟
کدوم؟ همینی که راجع بهش نوشته بودم و گفتم دلخور شده؟
نه
هنوز به مرحله ی عشق نرسیده
فقط ازش خوشم میاد که تداوم این احساس منوط به رفتار اونه
تحسین میتونه به عشق منجر بشه ولی یکی نیستن
از اول هم از رفتارش خوشم اومد
از تواضع و سخاوتش در عین غرور و اعتماد به نفسش
تحسینش هم میکنم ولی نه به اندازه ی آدمایی که قبلا میشناختم
اینکه با هم بتونیم بیشتر حرف بزنیم و همدیگرو بیشتر بشناسیم میتونه واس هر دومون عالی باشه ولی بستگی به اون داره
اگر هم نخواد مشکلی نیس
چون معمای من حل شد و حالا میتونم بهتر تصمیم بگیرم
وایی دیدین چیشد
من یه چیزیو در مورد خودم فهمیدم
بچه ها من هیچوقت عاشق نشدم
من فقط آدما رو انتخاب کردم
کیارو؟
اونایی رو که تحسین میکردم
بعد حساب کتاب میکردم که آره این آدم چون اینکارو اون کارو و اینارو انجام داده شایسته این هست که مثلا من بخوام باهاش ارتباط داشته باشم
بعد حالا این هیچی
فک میکردم واس به دست آوردن عشق هم باید تحسین بشی
ولی اینجوریییییی نیسسستتتتتتت
واییییییییییی
چه گمراهی افتضاحی
عشقو نمیتونی با تحسین کردن یا تحسین شدن به دست بیاری
عشقو با عشق به خودت میتونی به دست بیاری احمق
عشق به خودت یعنی عشق به خودت
بی قید و شرط
بدون فکر کردن به شکست ها و پیروزی ها
بالاخره این معما حل شد
خوشحالم
چون دیگه قرار نیست با همچین سؤالی در قالب های مختلف و با آدمای مختلف امتحان بشم
آخیش
همیشه میگفتم چرا نمیتونم در اون حد احساسات داشته باشم
هدف جدیدم اینه که معلم خصوصی بشم
یا هفتم، هشتم، نهم
یا معلم ورود به تیزهوشان
باید ببینم کدوم واسم مناسب تره
نمیدونم چه حکمتیه که خدا انقد با پزشکی خوندن و پزشک شدن مم مشکل داره
قبل از شروع شدن امتحانا باید برم و برگه انصرافمو بنویسم
ولی همیشه میگفتم آدم مگه چند بار به دنیا میاد
همه ی آدما باید شانس اینو داشته باشن که شغل مورد علاقه و آدم مورد علاقه شو به عنوان همسر داشته باشه
بعد میگفتم همسر شانسیه
مثلا من الان از این آدم خوشم میاد اونم اگه اندازه من خوشش میومد قطعا تا حالا یه حرکتی میزد وقتی نزده یعنی به این میزان احساس نداره
ولی نمیتونم زورش کنم
شغل مورد علاقه ولی بحثش جداست
زور میتونی بزنی و به دست بیاری
که الان فهمیدم اینم نمیشه
تا خدا نخواد نمیشه
وقتی خدا نمیخواد هیچ غلطی نمیتونی بکنی