واقعا آدم از زندگی چی میخواد
فک کن بابات متخصص داخلی باشه
مامانت استاد پاتولوژی
پولداری دیگه
بعد بری بهشتی پزشکی بخونی
پردیسم بخونی واس اینکه مدرکت آزاد باشه
بعد یهو دیگه نباشی
یهو از این دنیا رفته باشی
نمیدونم به کدوم ساز این دنیا باید رقصید
از اونور مجتبی شکوری بگه که تو کودکی بهش تجاوز شده
بعد شما گیر بدی به اینکه نه
این سهمیه داشته وارد دانشگاه شده نمیرم مصاحبه شو ببینم
من وقتی اینجوری مغزم رها میشه به هر طرف
یاد آثار هنری پیکاسو میفتم
معلوم نیس چیه ولی معلومه
میگیری؟
یه لحظه چشمم به ماه افتاد
امشب کامله
الان مثلا یهو گرگینه میشدم
یا خون آشام
بعد تیم دارن آخه
میرفتم تو تیم
توانایی های زیادی ام دارن مثلا میتونن نامرئی باشن
نامرئی میشدم و چشمامو میبستم و در یک لحظه
جایی ظاهر میشدم که دلم میخواد
بعد میرفتم به کارام میرسیدم
زده به کله م
میدونم
این متن حاوی غر های زیادی ست
مود خوبی ندارید
نخوانید
یه بار یکی نوشته بود از وقتی اومدم آلمان و رزیدنتی میخونم فهمیدم چقد زندگی زیباست
مثلا تو ایران شما قرار باشه بمیری هم باید بری شیفت و اونجا بمیری
ولی اونجا (همه شهرا هم نه حالا درست یادم یادم نیس برلین و هامبورگ فک کنم از همه بهتر بودن و این شرایطو داشتن)
میتونی ایمیل بزنی بگی استاد امروز حالم خوب نیس نمیتونم بیام
اونم میگه حله
گواهی مواهی ام نمیخواد
اینجا اینجوری نیس
من دیگه یاد گرفتم هر وقت رفتم با یه استاد یا آموزشی کوفتی جایی حرف بزنم یا ازشون امضا بگیرم بابت چیزی که میگن یا ویس بگیرم که البته دومی خلاف قانون و پرایویسیه ولی چون دیگه راه دیگری برای نجات از خفقان اساتید نیس احتمالا لازمه
به من میگه ثابت کن من همچین حرفی زدم
چجوری ثابت کنم مگه من مامور اف بی آیم
از کجا باید میدونستم جنابعالی میزنی زیر حرفت
خونه هم همینه
امروز پیچوندم و نمیتونم بگم حالم خوب نیس نمیرم
باید بگم کلاس کنسل شد الکی
از دروغ گفتنم متنفرم ولی وقتی میدونم جاج پشتش پدرمو قراره دربیاره مجبورم
واقعا حوصله دانشگاهو ندارم
و در آخر
خوشبحال این آدمایی که پولدار به دنیا آمده، پولدار زندگی کرده و پولدار می میرن
یا حداقل شانس داشتن پولدار شدن
من دلم زندگی لاکچری و سِلِب مآبانه (کلمه اختراع خودمه) میخواد
سِلِب =سلبریتی
کاش راه برگشتی بود
کاش مسیر بهتری وجود داشت تا راه برگشت بسازم
و کاش
میشد انصراف بدم
یکم زود بنظر میرسه ولی فقط خودم میدونم تو چه منجلابی گیر افتادم
کاش حداقل یه شهروند درجه ۳ تو یه کشور جهان اول بودم
نمیدونم چرا
ولی از وقتی از ۲۵ سالگی گذر کردم
احساس میکنم واقعا ادامه زندگی تو این وضعیت بی فایده س
بی فایده ینی اینکه درجا میزنی
بی فایده ینی اینکه هر چقدر خوب باشی جات بده
بی فایده ینی اینکه همه چیز به هم ریخته و هیچی سرجاش نیست
و هر یه روزی میگذره
میفهمم یک قدم به پایان نزدیک شدم
بدون اینکه بتونم تغییری ایجاد کنم واس خودم
و کی این افکار پررنگ میشن؟
وقتی تمام سرگرمی ها و دغدغه های سطحی رو میذارم کنار