خوابم نمیبره متاسفانه
یه کانال پیدا کردم هر جزئیاتی راجع به شخصیت mbti م میذاره خیلی دقیقه
به جز آهنگاش
هیچکدوم سلیقه م نیس
نمیدونم چیکار کنم
حوصله درسم ندارم بخونم
برم سریال ببینم؟
همش دارم سعی میکنم به چرخه سالم خوابی که داشتم
از وقتی امتحانای ترم اولو داشتیم اون روتین ۱۱ شب خوابیدن و ۶ صبح بیدار شدن به گ...رفت
الانم هر غلطی میکنم برنمیگرده
قبلنا نوشتن راجع به آدمای اطرافم واسم جالب شد
الان اصلا جالب نیس
دوس ندارم با فک کردن به این چیزا ذهنم پر شه
همش به فکر اینم که یه کاری پیدا کنم
چقد سریع گذشت امسال
اگه بخوام به همچین شبی فک کنم
البته ۳۰ اسفندو که پارسال نداشتیم
ولی مثلا روز آخر ۴۰۲
باید بگم به جمع بندی دوران نوروز فک میکردم
که از فرصت نهایت استفاده رو بکنم و بعدش برسم به امتحانای نهایی و امتحانای دانشگاه
بعدش یه ماه به کنکور اردیبهشت خودمو جر دادم که به همه درسا برسم
جمع بندی کردم و تموم نشد ولی
کنکورو دادم
روز کنکورو یادمه
صبح بیدار شدم
بابام نمیدونست کنکور میدم پس خیلی آروم و بی سر و صدا بیدار شدم و صبحونه خوردم
استرس داشتم ولی نه اونقد که صبحونه از گلوم پایین نره
بعدم با بدرقه مامانم راهی شدم
رفتم سر خیابون و دعا میکردم اسنپ باشه که دیرم نشه
بعدم رفتم محل آزمون که خداروشکر خیلی از خونه دور نبود
بعد گفتن نمیذاریم چیزی ببرین داخل حتی آب معدنی
منم هر چی خرما و زرد آلو برده بودم همونجا تو صف خوردم
بعدم ساعت ۸ شد و دفترچه اول
۸.۴۵ و دفترچه دوم
۱۰ دفترچه سوم
و تمام
پا شدم اومدم بیرون
به جز ریاضی از همه درسا راضی بودم
اومدم بیرون با مانتو شلوار رسمی دانشگاه
بعد مامانمو دیدم جلو در
انقدددد ذوق کردم
نمیدونم به چه بهونه ای از خونه اومده بود بیرون
وقتی دیدمش لبخند زدم
بعد رفتم و حرف زدیم و گفتم اوکی بود و اسنپ گرفتم سمت خونه
ناهار یادم نمیاد چی داشتیم ولی انقد خسته بود خیلی نتونستم غذا بخورم
نیم ساعت دراز کشیدم و پا شدم لپ تاپمو روشن کردم که پاور درست کنم واس ارائه دانشگاه
بعدم که تموم شد خوابیدم تا روز بعدش و رفتم دانشگاه
و همینجوری روزا با دانشگاه و کارای چرتش گذشت تا امتحانای نهایی
فقط امتحام نهایی میخوندم و امتحانای دانشگاه
که دو تاشم همزمان بود و خیلی افتضاح بود
تو یه روز به دوتاشون رسیدم
ولی یه روز دیگه به امتحان دانشگاه نرسیدم و اولین صفر زندگیمو گرفتم
تا اینه امتحانا تموم شد و دو هفته مونده بود به کنکور تیر
فک میکردم تراز اردیبهشتم خوب میشه ولی نشد وسط امتحانا اومد
از طرفی دو هفته خیلی کم بود
ولی با ترس و لرز ادامه دادم
تا جاییکه گنجایش درس خوندن داشتم
دو هفته بسیاررر منظم
و کنکور تیر
خیلی از جلسه راضی بودم
حتی ریاضی
و بعدم رسیدم خونه
دقیق اینو یادم نمیاد ولی فک کنم این یکیو تنها برگشتم
بعدشم دیگه انتظار تا تراز نهایی
تا نمرات نهایی
تراز تیر
انتخاب رشته مزخرف
نتایج نهایی
و تمام
فاصله اینارو یه کارم تو خونه انجام ندادم با اینکه مامانم دست تنها بود
فقطططط سریال دیدم عین دیوونه ها
نمیخوام باز غر بزنم و حسرت گذشته رو بخورم پس ولش کن
تابستونم با پاس کردن امتحان صفره و سازماندهی و تسویه حساب کوفتی دانشگاه تموم شد و رفتم مدرسه
به لطف دشمن به ظاهر دوستم افتادیم دور ترین و مزخرف ترین مدرسه ممکن
خیلی دور بود
خیلی محروم و کم امکانات و کانکس ۴ متری و دانش آموزای مختلط
و نتایج ۲۰ مهر اومد
و مرخصی ندادم بهم
و کلی اصرار و خواهش به هر کی که فک میکردیم ممکنه تاثیری داشته باشه
مدرسه مو عوض نکردن
کسی حاضر نشد دو روز جای منو تو مدرسه پر کنه با پرداخت نصف حقوق
مدیر کلاسو اداره نکرد
رییس اداره بهم مرخصی نداد
دانشگاه ثبت نامم نمیکرد چون مدارکم ناقص بود
هیشکی کاری از دستش برنیومد و کسایی هم که میتونستن کمک کنن نکردن
و مامانم و داداشم رفتن تهران
چون من نزدیک یه هفته از اول مهر تا هفته اول آذر نرفته بودم سر کلاسم
بچه ها پیش من خوب بودن ولی معلمای دیگه نه
میگفتن شلوغن
منم یه هفته قبل از اینکه دیگه نرم دعوا کردم و گفتم پشت سر من زیاد زر میزنین
و بعد از اون اوضاع بهتر شد ولی
یه شب
مامانم دعوام کرد
اگه مامانم اون شب دعوام نمیکرد (که به دلایل اتفاقاتی در تهران بود و شاید بعدا گفتم)
اینکارو نمیکردم
ولی چهارشنبه از مدرسه اومدم
و پنجشنبه رفتم اداره و نامه استعفامو تحویل دادم
استعفا از کار اداری خیلی سخت تر از چیزیه که فک میکنین
خیلی سختتر
استخدام شدنم البته سخته
کلی مصاحبه و گزینش و...
خلاصه به پایان رسید و
قرار بر پرداخت جریمه شد که پروسه اونو اگه بخوام بنویسم و تعداد روزایی که رفتم اداره و تعداد درخواستایی که نوشتم یه کتاب ۴۰_۵۰ صفحه ای میشه
و نهایتا با یک ماه و یک هفته تاخیر رفتم دانشگاه
و الانم در خدمت شمام
این بود انشای من درباره ی سال ۱۴۰۳
نه شیرین بود
نه تلخ
خنثای کامل
خوشی ها با تلخی ها خنثی شد
سلام
خوبین؟
نمیدونم
خوبه که چند روز میشه استراحت کرد
فردا سال تحویل میشه نه؟
منم هیچی
چن روز خونه رو تمیز کردیم
یکی دو روزم مهمون ناخونده داشتیم
یه چند روزم همینجوری یللی گذروندیم
ولی فک کنم یواش یواش باید درس بخونم
نه اینکه حوصله شو داشته باشم ولی مجبورم چون کلی امتحان پیش رو داریم
منم دوس دارم نمره خوب بگیرم
البته یه درسی داریم به اسم آناتومی که اونو باید از الان بخونم که فقط پاس شم
چون فوق العاده سخته
یه سریالم جدید اومده
وقتی زندگی بهت نارنگی میده
خیلی قشنگه فرصت کردین ببینین
من از قسمت ۷ به بعد که بازیگراش عوض شدن ندیدم و تصمیم ندارم ببینم
ولی ۶ قسمت اول خیلی خوب بود
کارم پیدا نکردم همچنان بیکار
ولی واقعا با این حجم درس نمیدونم میشه کار کرد یا نه
مدت زیادی از روز باید دانشگاه باشیم
یعنی ولم کنی
فقط میخوابم
کافیه یه ذره سکوت برقرار باشه من دارم خواب هفت پادشاه میبینم
دلیلشم میدونم قابل بیان نیس ولی
نه، نه اون چیزی به ذهنت رسید نیس بخاطر مصرف یه نوع داروئه
هفته ها خیلی زود نمیگذرن؟
خدا بخواد هفته آخره میریم دانشگاه
هفته ی بعدم یه امتحان دارم
بعدش دیگه تعطیله تا بعد عید
کاش نمره هام همین یکی دو روزه ثبت میشد خیالم راحت میشد
اون دو تا نمره م حذف میشد
نمیدونم اینجا راجع بهشون نوشتم یا نه
آره خلاصه اینجوری
و باید بگم از مرحله فیلم دیدن و سریال دیدن عبور کردم
فیلم که یه دونه دانلود کرده بودم ببینم اصلا وقت نشد بعدم بخاطر پر شدن حافظه گوشیم ندیده پاکش کردم
سریالم که از دیدن سناریوهای تکراری خسته شدم واقعا
بخصوص که فقط درام و رمانتیک میبینم دیگه حالم داره به هم میخوره
احتیاج به سرگرمی جدید دارم
کاش یه مرکب بخرم خوشنویسی کنم
خوب بشه عکسشو میذارم اینجا
دیگه همینا دیگه
شما چ خبر؟
چون قرار نیس فردا صبح زود بیدار شم خیلی حوشحالم
چیه این بزرگسالی که میکس میشه با تنبلی
واس همین یکی از مینی سریالای مورد علاقه مو دیدم که اتفاقا خیلیم قشنگ بود
من البته هیچوقت نمیتونم سریالا یا کتابای مورد علاقه مو شیر کنم چون بهم نمیاد به این جور موضوعات علاقه داشته باشم واس همین بیخیال میشم
حتی اینجام نمیتونم بگم
از دانشگاه چیزی ندارم بگم حقیقتا
انگار نه انکار به وصال معشوق ۸ ساله م رسیدم
نکنه همه وصال ها این شکلی باشه؟
الان بیشتر از خودم بقیه دوسش دارن
انگار فقط وقتی دور بود واس من جنون بود
الانم دوسش دارم ولی وقتی به وضعیت قبلی فک میکنم میبینم خیلی داشتم به شرایط استیبلی میرسیدم که خودم به همش زدم
البته که یه روز جایگاهمو پس میگیرم ولی خب الان ندارمش دیگه
داستانو مجبورم تغییر بدم راستشو بخوایین
کاراکتر دختر عوض خواهد شد
یکی از پسرام انقد کم میاد دانشگاه من نمیتونم توصیفش کنم واقعا
نییس کلا
ولی خیلی شخصیت رمان خوری داره (از دور البته)
همه آدما از دور جذابترن (از لایف اکسپرینس های بزرگسالی)
دیگه اینکه
یه اعترافی میخوام بکنم
ولی چون میخوام بخوابم بعدا مینویسمش
نمیدونم تا حالا آکواریوم داشتین یا نه
خیلی باحاله
میتونی ساعت ها خیره بشی بهش و فکر کنی
به همه چی
به هر چی که از ذهنت میگذره
و مث ماهیا که خیلی آروم و بی صدا حرکت میکنن به افکارت اجازه ای عبور بدی
بعضی وقتام نگاهت رو یکیشون قفل میشه که هی میاد، می ره
بالا، پایین،چپ،راست،مایل
تو همه جهان جغرافیایی
حسشو میتونم به یه چیز دیگه م تشبیه کنم
وقتی کیک یا شیرینی گذاشنی تو فر و منتظری بپزه
خیره میشه بهش
هر از چند گاهی ساعتو نگاه میکنی
بعد از یه مدت میبینی پف کرد و بوی کیک تازه تو خونه پیچید
بعد یکم دیگه منتظر می مونی
میبینی بعضی جاهاش داره ترک برمیداره
بعد کم کم رنگش سرخ میشه
یه نگاه به ساعت میکنی و میبینی وقتشه
در فرو باز میکنی و گرماش به صورتت میخوره
خیلی وقته کیک و شیرینی درست نکردم
اول اینکه حوصله ندارم
دوم وقتشو ندارم
سوم موادش گرونه
حالا که صحبت کیک شد یاد اون فیلمه افتادم
اسمشو یادم نمیاد
همون که یه پیرزن تنها با یه پیرمرد اشنا میشه و میبرتش خونه
بعد که داره کیک درست میکنه میبینه صدایی نمیاد
میره میبینه پیرمرده مرده
خیلی حالمو گرف اون قسمتش
نمیدونم فاز نویسنده چی بوده که اینجوری نوشته
منظورشو متوجه نمیشم
قبلشم که کلی عشق و حال کردن
یهو از ملودرام تبدیل به تراژدی شد
بازم آرزو میکنم فردا تعطیل باشه چون انرژی اجتماعی بودنم به پایان رسیده حقیقتش
من فکر میکردم آدم مقاوم و سازگاری باشم
ولی بیش از این دیگه نمیتونم با بعضی مسائل شخصی زندگیم کنار بیام
دارن تبدیل به هیولا میشن و میخوان منو ببلعن
شایدم بلعیدن