بچه ها من تازه فهمیدم که از بودن در اجتماع (دقت کنید اجتماع، نگفتم جمع دوستان یا همکاران) بدم میاد
و جالبه بهتون بگم شغلی که خواهم داشت کاملا با اجتماع در ارتباطه
خاکتوسرم با انتخاب رشته کردنم اونم تازه تو ۳_۲۲ سالگی
الان هیچ غلطی نمیتونم بکنم
در واقع میخوام بهتون بگم من تازه خودمو به معنای واقعی شناختم یا شایدم خود واقعیم رو پذیرفتم
باید فیلد کاریمو تغییر بدم حتما
دارم دنبال یه شغلی میگردم که واقعا دوسش داشته باشم
البته اینکارو باید تو ۱۸ سالگی میکردم ولی اون موقع نه خودمو انقد دقیق میشناختم، نه انقدر نسبت به حرف و قضاوت مردم بی تفاوت بودم
بنظر خودم که اصلا دیر نیست
اگه کلا نمیفهمیدم و همیشه یه احساس ناراحتی سنگینی حس میکردم چی؟
باید تحقیقاتمو شروع کنم و دقیق همه چیزو بررسی کنم
دستاورد بسیار خوبی بود برای امروز
البته نتیجه گیریش امروز بود احتمالا پروسه ش چند سال طول کشیده و من تازه فهمیدم
خیلی مطلب جالبی خوندم از یه مادر که تو توییتر نوشته بود (البته من توییتر ندارم، داشتم، از یه جا دیگه برداشتم)
من از اون دسته مادرایی نبودم که وقتی فهمیدم حامله م تو قلبم پروانه ها شروع به حرکت کنن، تقریبا حس خاصی نداشتم،جز ترس.
حتی وقتی دادنش بغلم اینجوری نبود که یه دل نه صد دل عاشقش شم.
کِی عاشقش شدم؟
از وقتی اون رابطه رو شروع کرد، بهم چسبید، با نگاهش دنبالم کرد، براش با بقیه فرق داشتم...
بنظرم همه جور عشقی همینجوری شروع میشه
یا تو متفاوت میبینیش
یا اون تو رو متفاوت میبینه
و اینجوری میشه که جرقه هایی زده میشه واس ارتباط بیشتر
و نهایتا هر دو همزمان از بودن در کنار هم لذت می برین، حس میکنین وقتی کنار هم باشین همه چی بهتره ، میشه سختی ها رو راحتتر پشت سر گذاشت ، میشه بیشتر از زندگی لذت برد
اینا خیلی مهمن دوستان
این لطافت های بشری (فارغ از دغدغه ها و مشکلاتی که یقه همه رو میگیره) زندگی رو زیبا میکنن
حالا عصری یه اتفاقی افتاد یه چیزی یادم افتاد
نمیدونم فک کنم مطالب اون موقع رو تو وبلاگ قبلی نوشتم و بعدم پاکش کردم ، شایدم همینجا نوشتم
اون اوایل که رفته بودم دانشگاه خیلی خیلی تنها بودم
این تنهایی بیشتر کی حس میشد؟ تایم ناهار
وقتی باید تو صف ناهار وایمیستادیم و بعدشم سر اون میزای پلاستیکی عمدتا کثیف می شستیم ناهار میخوردیم
من به معنای واقعی با کسی نبودم فک کنم بقیه هم همین احساسو داشتن ولی خب از اونجایی که من معمولا حساسیت بیشتری نشون میدم واقعا اذیتم میکرد
بعضی وقتا فرارمیکردم، میرفتم حیاط رو نیمکتهای حیاط ناهار میخوردم
تا می رسیدم حیاط غذا انقد سرد میشد انگار از تو یخچال درش آوردی (البته مدت زمان طولانی صف هم بی تاثیر نبود چون اول از همه گیرت نمیومد دیگه اواخر غذا خیلی سرد می شد)
و از اون حالت رسیدیم به وضعیتی که
وقتی همزمان تو صف نبودیم واس حضور همدیگه واس ناهار خوردن با هم صبر میکردیم
خیلی قشنگه نه؟
خیلی حس خوبی بهم می داد هنوزم البته حس خوبی دارم وقتی یادم میفته
واقعا ارتباط بین اجزا هم باید جزئی از اجزا محسوب شه
بدون این چیزا نمیشه به زندگی ادامه داد
انی وی
سایت احمق حالا درسو تایید کرد ولی چون ما قبل از تایید اعتراض زدیم که این درس تو لیست نیست حالا بخاطر اون اعتراض نمیشه تایید نهایی رو زد
رسما دیوونه خونه س
استادم همچنان سایلنته
امروز پشت هم بد آوردم
و احمق جواب نداد امروز چک کردم دیدم یه هفته س آنلاین نشده
استادم که از مرحله پرته
نمره م تو سایت ننشته
گزینه تایید تو سایت واس من فعال نشده
پشتیبانی امروز و فردا تعطیله یعنی تا دو روز دیگه همینجوری علافیم
همینجوری نشستم دارم به گلدونا نگاه میکنم که وقتی باد می وزه برگ های کوچولوی بعضی گلدونا یه تکون ریزی میخوره
عین تراپی می مونه
مثل نگاه کردن به دریا (هنوز دریا نرفتم)
به دو نفر راجع به رشته ها پیام دادم
هیچکدوم هنوز جواب ندادن
و همینجوری چرت و پرت علافم
این سایت کوفتی از اول فقط عذاب بوده
اون از کارت ورود به جلسه
اون از نمرات
این از تایید نمرات
اح
و عزیز با اینکه اخلاق گندت گند زد به تمام برنامه ریزی هام و اشکمو درآوردی
ولی خواهش میکنم امشب پیاممو سین کن تکلیف این امتحان من مشخص شه ، تا وقت اداری معطلم نکن ای زیبا
یه خرده ای درس خواندیم و به زبانمم رسیدم ولی باید بیشتر واس مرور وقت بذارم
داشتم آی فیلم میدیدم جدی بعضی سریالای ایرانی هم خیلی خوبن
البته همشونو میتونم بگم دیدم چون علاقه به فیلم و سریال از بچگی باهام بوده ولی همینجوری گاهی تلویزیون روشنه و مرور خاطراتی هم میشه
سریال خوبی که دارم راجع بهش حرف میزنم پشت بام تهرانه.من اون موقع پیش دانشگاهی بودم
گیجی کامل
نمیدونستم چیکار میکنم، اصلا نمیتونستم تمرکز کنم و درست و حسابی درس بخونم
گاملا گم شده بودم
خونواده هم درگیر بودن و هیچکدوم خیلی درگیر کنکور و درس من نبودن
با یه نفر آشنا شده بودم و فک میکنم دانشمند روی زمینه
خیلی باهام بد حرف میزد ولی من به وقتایی که باهام خوب بود میبخشیدم
تا اینکه دیگه جوابمو نداد و فک کنم بلاکم کرد
منم دیگه بیخیال شدم
تا اینکه یه روزی بعد از اون روزها دیدمش و یهو ازش بدم اومد
چند وقت پیش هم خبری ازش شنیدم واقعا نگرانش شدم درسته ازش خوشم نمیاد یا بهتره بگم حسی بهش ندارم ولی دیگه دلم نمیخواست بمیره.
از اون مهلکه نجات پیدا کرد اما نمیدونم تونست به درسش ادامه بده یا نه
بعدا نوشت: راستی یه چیز جالب یادم افتاد، اون فاصله ای که بین بلاک کردنش و دیدنش بود واس من
یه بار دیگه م تو خیابون دیدمش، باورم نمیشد، احتمال دیدنش یک در میلیون بود ولی اتفاق افتاد
با دیدن این نمره حس میکنم از هدف دور شدم و از همون موقع که نمره رو دیدم یکم حالم مزخرفه
رفتم بیرون ولی فایده چندانی نداشت
اصلا انتظار این نمره رو نداشتم واقعا، اونم با اون همه زحمتی که واسش کشیدم
دارم به این فکر میکنم که اگه نشه چیکار کنم؟ قبل از امتحانا و کنکور به خودم اجازه نمیدادم که به چنین چیزی فک کنم
هرگز نذاشتم این باعث شه درس نخونم
ولی الان که دیگه گذشته بهش فکر میکنم
اگر بشه هم باز یه مشکل بزرگ دارم که باید حل بشه
کلا یکم پیچیده س شرایط و چون رشته مو اینجا نگفتم نمیتونم بیشتر توضیح بدم
میتونم به چیزای دیگه م فک کنم
رشته های دیگه جز هدفم ولی خب که چی !
نیستن اون چیزی که من میخوام
خوندن چیزی که دوسش ندارم چه فایده ای داره
از طرفی میگم منطقی باش
بعد میگم خب ۴ سال پیشم با منطق انتخاب کردی الان اینجوری ای
نمیدونم چرا منطقم به احساسم نمی چربه
موضوع بعدی که میخوام راجع بهش بگم اینه که ...
نمیدونم شما هیچوقت تأثیر خواهر و برادر خوب یا بد داشتنو تو زندگیتون حس کردین یا نه
خیلی بده وقتی خواهر یا برادرت خوب عمل نمیکنن
هم خودشونو تو زندگی تو دردسر میندازن
هم کل خونواده رو
خوبشم همونقدر که زندگی خودش خوبه باعث میشه زندگی خونواده هم خوب بشه
عملکرد تک تک اعضای یه خونواده رو سرنوشت تک تک اعضا تأثیر داره
دقیقا مثل اعضای بدن