وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

میدانم،میدانم،میدانم

چقد این شعر فروغ قشنگه 

همهٔ هستی من آیهٔ تاریکیست

که تورا در خود تکرارکنان

به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد

من در این آیه تورا آه کشیدم، آه

من در این آیه تورا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهٔ رخوتناک دو همآغوشی

یا نگاه گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی میگوید «صبح بخیر»

زندگی شاید آن لحظهٔ مسدودیست

که نگاه من، در نی‌نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است

که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهائیست

دل من

که به اندازهٔ یک عشقست

به بهانه‌های سادهٔ خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچهٔ خانه‌مان کاشته‌ای

و به آواز قناری‌ها

که به اندازهٔ یک پنجره میخوانند

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانیست که آویختن پرده‌ای آنرا از من میگیرد

سهم من پائین رفتن از یک پلهٔ متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره‌هاست

و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:

«دستهایت را

«دوست میدارم»

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن‌هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه‌ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن‌های باریک و پاهای لاغر

به تبسم‌های معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را

باد با خود برد

کوچه‌ای هست که قلب من آنرا

از محل کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی‌لبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد



نمیدونم ها

فیلم یا سریال به درد بخوری پیدا نکردم 

روز مزخرفی بود که با اومدن کلید سؤالات به روز مزخرف تری مبدل شد 

باز از اون سؤالات اختلافی هیچ و پوچ احمقانه که عمدا گذاشتن ما بدبختا غلط بزنیم 

من که کلا اهل کلید چک کردن نیستن همینم از تو کامنت های یه پست تو تلگرام فهمیدم 

نمره اون امتحانم هنوز نیومده 

درخواست معرفی به استادم هنوز تایید نشده 

و همچنان معلقم 

مثل برزخه نمیدونی کدوم وری 

حوصله م سر میره از جزایر اینستاگرام میرم سواحل یوتیوب و از اونجا جنگل های تلگرام 

و این چرخه همش تکرار میشه 

البته اینستاگرامو حذف کردم دیگه داشت میرفت رو اعصابم 

حقیقتش به این فکر میکنم که اگه قبول نشم چیکار باید بکنم؟ 

باز باید در یک جنگ تن به تن با خیالم بجنگم و به دنیای واقعی بیام 

و این حقیقتو به خودم یادآوری کنم که

دارلینگ، از پسش برنیومدی باز، ولش کن

سردرگمی

فک کردم کنکورو برم دیگه تموم 

خیالم راحت میشه 

ولی زهی خیال باطل 

همش دلم میخواد نتایج زودتر بیاد و راحت شم

چند روز بیشتر نگذشته ولی انگار صد ساله بیکارم 

حوصله سر میره 

نمراتم اومد به جز یکی 

جرئت ندارم اعتراض بدم میترسم کم کنن ولی دو تا از نمراتم کمه متاسفانه 

یه حسی بهم میگه اعتراض بدم بیشتر میشه ولی بازم میترسم 

نمیتونم به این ترس که ممکنه کمتر شه غلبه کنم 

کاش نتایج زودتر میومد می‌فهمیدم چه تصمیمی باید برای آینده بگیرم 

بله و نهایتا کنکور دادم

داشتم اتاقمو مرتب میکردم و کتابارو جمع میکردم 

هر کاری از ۱۵ بهمن ۴۰۲ کرده بودم واس کنکور تا الان از جلو چشمم رد شد

چه جونی کندم واقعا 

فک کنم یه بار گفتم بخاطر یه نفر تصمیم گرفتم دوباره کنکور بدم، در واقع هدفم نزدیک شدن به اون بود واس همین همراه دانشگاه گفتم بخونم(که اشتباه کردم واقعا واقعا اذیت کننده بود برام) 

ولی خب از یه جایی به بعد اون آدم رفت کنار و من موندم و حوضم 

خیلی سخت گذشت واقعا 

مخصوصا وقتایی که با دانشگاه قاطی میشد

امتحانا میفتاد تو یه هفته یا حتی تو یه روز 

اینهمه برو بیا 

خیلی خسته شدم 

بعد از اتاقم شروع میکنم زبان خوندن 

و نقاشی  انقد دلم میخواست نواختن یاد بگیرم 

ولی خیلی گرونه فعلا از پس هزینه ش برنمیام 

چیزهایی که دلم میخواد نقاشی کنمم انتخاب کردم 

از منظره ها و بعضا صحنه های بریجرتون استفاده میکنم 

خیلی قشنگن بعضی مناظرش

قرار بود کتاب خوندنم شروع کنم 

ولی نمیدونم با چی شروع کنم

خواستم از کتابخونه کتاب بگیرم ولی چون فرصتش محدوده منم حوصله ندارم عجله ای بخونم تصمیم گرفتم کتاب بخرم 

دیگه یه دونه کتابو میتونم بخرم 

به هیچ وجه نمیخوام هیچکدومو تا اومدن نتایج به تعویق بندازم 

من تلاشمو کردم و عمیقا دلم میخواد برسم به اونچه که دلم میخواد ولی خب با هیچکاری نکردن و فقط منتظر موندن مگه اتفاق خاصی میفته 

اون درس معرفی به استادمم هنوز تایید نشده 

کاش اونم تایید میشد امتحانشو میدادم  و تمام 

سیم آخر

خیلی حس مزخرفی دارم 

احساس توخالی بودن میکنم 

انگار هر کاری از دستت بربیاد انجام بدی و برسی به تهش و حس کنی هیچکاری نکردی 

از این تکرار خسته م 

به معنای واقعی خسته م 

اینکه آدم یه تصوری از زندگیش داشته باشه بعد ببینه ۱۸۰ درجه با اون چیزی که فکر می‌کرد فرق داره خیلی مزخرفه 

دیگه جمعه کنکورو میدم و تمام 

تلاش تحصیلی من جمعه به پایان میرسه 

یا اون چیزی که دوست دارم قبول میشم و میخونم 

یا دیگه پرونده درس خوندنو میدم حوصله ارشد، مرشد ندارم همین لیسانسم به زور تحمل کردم 

درسایی که هیچی ازشون نمیفهمیدمو حفظ کردم که نمره بیارم 

و پاس شم و زودتر از اون خراب شده رهایی بیابم

ولی دیگه تحمل ندارم همین مزخرفاتو چند سال دیگه هم بخونم چه ارشد چه دکترا 

تصمیم گرفتم اگه نشد اون چیزی که دلم میخواد خودم مطالعه کنم هر اونچه که دوست دارم 

من از کتاب خوندن، از یاد گرفتن بینهایت لذت میبرم و دوسش دارم 

حس خوبی بهم میده ، سعی کردم این احساس خوبو با درسایی که دوسشون دارم مشترک کنم و برسم به یکی از خوشی های زندگیم 

که دفعه اول نشد 

ایندفعه م نشه میبوسم میذارم کنار 

راه دیگه ای برای لذت بردن از این علاقه انتخاب خواهم کرد 

دیگه ببینم چی پیش میاد