وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

تاریکی

نمیدونم چجوری باید احساسمو توصیف کنم که کمی برای شخص دیگه ای ملموس باشه! دقیقا درک کنه که من منظورم چیه 

فکر میکنم مثل اینه که تو یه چاه گیر کرده باشی و بخوای ازش بیای بیرون! همش سعی میکنی ...از هر ابزاری که در دسترسه استفاده میکنی تا میانه یا حتی هفتاد و پنج درصدو  میای بالا 

اما باز میفتی پایین 

بازم شروع میکنی به بالا رفتن ...اون ۲۵ درصد آخر لعنتی رو نمیتونی رد کنی 

از آدمای زیادی درخواست کمک کردی یه سریا فقط شنیدن و رد شدن

یه سریا چند تا وسیله برات انداختن پایین 

یه سریا طناب های سست و پوسیده برات فراهم کردن اما هیچکس سعی نکرد واقعا کمکت کنه 

چون نفع خاصی توی کمک به تو براشون نیست 

حالا زمانت محدود شده و اگه نتونی از چاه بیای بیرون باید همونجا زندگی کنی 

هیچکسی هم دیگه در حال رد شدن از کنار چاه نیست که حتی طناب پوسیده بندازه پایین 

فکر اینکه تا آخر باید تو چاه بمونی داره خفت میکنه اما قوایی برای تلاش دوباره وجود نداره 

آیا این انتهای قصه س؟ 

خداجونم خواهش میکنم ...کی جز تو میتونه ، خواهش میکنم

خدایا اصلاحیه بخوره 

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره 

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره 

خدایا اصلاحیه بخوره 

خدایا اصلاحیه بخوره 

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره 

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره 

خدایا اصلاحیه بخوره 

خدایا اصلاحیه بخوره 

خدایا اصلاحیه بخوره

خدایا اصلاحیه بخوره

خواهش میکنم خدایا

امتحانی که نمره ش اومد میام اینجا پی نوشت میکنم نمره رو

یعنی اگه یه بار دیگه من بخوام کنکور بدم 

غللللطططططط میکنمممم با هفت جد و آبادم 

واقعا روانیم کرده 

الان یه سوال امتحان یادم افتاد رفتم دیدم 

اصلا جواب خودم یادم نیستبعلاوه بیشتر از اینکه مطمئن باشم درست نوشتم حس میکنم غلط نوشتم 

اعصابمو خرد کرد 

بخدا دیگه کنکور نمیدم این آخرین باره  حتی اگه نشه اون چیزی که میخوام 

فقط میخوام این مدتی که مونده رو مثل آدم و درست و حسابی بخونم بعدا نگم آخریا شل کردم فقطططط همین

نتیجه به کتفم دارم می میرم نتیجه چه کوفتیه آخه 

اعصاب واسم نمونده 

یه ماه

فقط این یه ماهو تحمل کن ویردوی عزیز

ببینم چطوره؟

روزی نبود که با دعوا شروع یا ختم نشه ، دوستش میگفت از ازدواج میترسم، با تعجب بهش نگاه کرد و گفت: چی؟ تو؟ تو از ازدواج می‌ترسی؟ تویی که پدرومادرت عاشق هم بودن و هستن؟ بدون اینکه سعی کنه توضیح بده بعد از چند لحظه سرشو برگردوند و به خیابون پشت پنجره اتوبوس که پر از عابر بود نگاه کرد، دوباره برگشت و با حالتی مستاصل گفت: شاید بعدا بهت گفتم 

بدون اینکه اصرار کنه حرف دوستشو تایید کرد تا معذب نشه. خوب میدونست کِی باید چی بگه  یا چطور رفتار کنه که طرف مقابل احساس راحتی کنه . بعد از اون گفتگو دیگه صحبتی بینشون رد و بدل نشد تا اینکه به ایستگاه رسیدن و یکی از دو نفر پیاده شد.

با خودش فکر می‌کرد پس چی میتونه خوشبختی  و آرامشی که ازدواج باید داشته باشه رو تضمین کنه؟ مگه عشق کافی نیست؟ نه،  معلومه که عشق کافی نیست لازمه ولی کافی نیست 

چون ماسک زده بود میتونست راحت با خودش حرف بزنه، شعر بخونه، حالت آدمایی که میبینه رو تجزیه و تحلیل کنه، کاری که همیشه می کرد.

اما یه حقیقت مشترک بین اون و دوستش بود 

اونم از ازدواج می ترسید، چون روزی نبود که با دعوا شروع یا ختم نشه.

حماقت واس چند بار آخه؟

گفتم بیخیال بابا 

پول چیه آخه در مقابل وقت و انرژی 

بده پولو بذار وقت داشته باشی به کارات برسی تا فایلو آماده کنن

احمق موضوعو اشتباه نوشته بود 

بهش گفتم عوض کن 

احمق بازم اشتباه نوشت

بهش گفتم موضوعو ول کن بخشای دیگرو زیاد کن

احمق بازم اشتباه نوشت و یه فایل آشغال تحویلم داد 

حرومت باشه هر هزارتومن از اون ۴۰۰ هزار تومن 

و توصیه من به شما 

هرگز اعتماد نکنید به این آشغالای اینترنتی 

البته احمق واقعی منم که بازم افتادم تو این دام