وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

حس غریب

حس غریبیه نازنین 

که دوست دوران کودکیم داره شوهر میکنه 

انتظار نداشتم انقد سریع اتفاق بیفته ولی چهارشنبه انگار عقد میکنن 

حقیقتش نمیدونم چرا زندگیم اینجوری شده ولی هر بار به هم میپیچه 

هم امتحان دارم، هم مریضم و نمیدونم چه ویروس کوفتی ایه داره میشه یه هفته، یه ذره بهتر شدم ...فردام همینجوری باشم میرم دکتر دیگه تحمل این وضعو ندارم 

حالا نمیدونم چجوری میخوام تو عقد ایشون باشم! با اینکه دلم میخواد واقعا حضور داشته باشم ولی هر چقد فک میکنم میبینم خیلی سختمه 

امتحانو میتونم روز قبلش بخونم ولی خسته کوفته این همه راهو باید برگردم و صبح خروس خونم برم امتحان 

هووففففف یادم نمیاد مراسمی بوده باشه و من امتحان نداشته باشم 

واقعا دیگه حالم از امتحان داشتن به هم میخوره

ولی همین ایشون دوست دوران کودکیم ببود نه نوجوونی و الان 

واقعا هم میدونم ته دلش از من خوشش نمیاد 

نمیدونم چه غلطی بکنم 

بنظر شما این همه سختی رو به جون بخرم؟ یا بشینم با آرامش واس امتحانم بخونم و بمونم خونه؟

بعدا نوشت بعد از یه روز: نمیرم و واس امتحان میخونم

نیلوفری که نیلوفر نیست

کتابمون چاپ شد 

برنامه اینه که تابستون رو چاپ کتاب جدید و نوشتن مقاله های خوب کار کنیم 

البته من میخوام زبانم بخونم اما نمیدونم چطوری؟ مجازی یا حضوری یا شایدم خودخوان

میخوام رو نقاشی مم کار کنم، بعد از سالها بعد از تخفیف کتابخونه ای که قراره جمع کنه تونستم مداد خوبی واس نقاشی بگیرم 

از اونجایی خطمم بد نیس میخوام رو خطم کار کنم البته از اون جایی که خیلی حوصله بیرون رفتن ندارم و پول کلاس حضوری و اسنپم ندارم  احتمالا همه رو خودم تو خونه انجام بدم 

یه مدتیه خیلی رفته رو مخم که راجع به نویسندگی بخونم 

بعضی وقتا خیلی جملات نابی به ذهنم میرسه ولی اصلا نمیتونم این جملات به هم پیوند بزنم و بخوام بنویسمش 

بیشتر بعد از اتفاقات روزمره به ذهنم میرسن ، بنظرم باید یه دفترچه کوچولو همیشه همرام باشه و تیکه تیکه بنویسمشون بعد بخوام تبدیلش کنم به یه چیزی مثلا داستان و از قالب شخصیت‌های داستان بگم

راجع به نویسندگی خیلی مطمئن نیستم استعداد خاصی داشته باشم ولی دلم میخواد امتحان کنم ببینم به کجا میرسه 

اینایی که گفتم واس دقیقا دو ماه دیگه س تا به این دو ماه برسیم من باید دوان دوان روزامو با درس خوندن پر کنم 

صرفا دلم میخواست کمی به خودم آرامش بدم که میتونم بعد از این دو ماه به این کارا بپردازم 

از فیلم دیدن خسته شدم و احتمالا دیگه بذارمش کنار 

بعلاوه اینکه واقعا فیلم جذابی هم به نظرم نمیرسه

دخترخاله مذکور پست قبل خبر رسیده که در شرف ازدواجه 

اون روز محض کاری دوباره اینستامو نصب کنم دیدم یکی از دوستای دوران دبیرستانم بچه دارم شده 

بابا با چه سرعتی دارین پیش میرین..‌از لحاظ آمار و ارقام بخواییم محاسبه کنیم من از هر لحاظ عقبم هم از دوستای دبیرستان هم الان از بچه های دانشگاه ...ولی به کتفم 

س مذکور پست قبلم امروز سعی داشت از دلم دربیاره منم متوجه شدم و دلشو نشکستم ولی خب متاسفانه یادم نمیره 

هر وقت خبر ازدواج کسی رو می‌شنوم یاد تو میفتم ...متاسفم که اینطور میشه نباید اینجوری بشه ولی خب زورم نمیرسه ...نمیتونم بگم الانم دوستت دارم حقیقتش نمیتونم دوستت داشته باشم وقتی تمام مدت آنلاین بودی ولی اصلا منو نمی دیدی ...تو از من گذشتی چون من به اندازه کافی برای تو خوب نبودم ..فقط دلم برای خودم تنگ میشه که چقدر با عشق ورزیدن به یه نفر خوشحال بود انگار که به زندگیم و کارام سطح بالاتری از معنا می بخشیدی  وقتی رفتی من خیلی شکستم...مدت ها مریض بودم..وقتی غروب میشد قلبم تند میزد و نمیدونم چرا فقط با سرم زدن خوب میشد ..نمیدونم آب نمک چه تاثیری داشت شاید آرام بخشم میزدن من که حواسم نبود...نمیتونستم غذا بخورم و هر روز فشارم می افتاد...بی صدا برات گریه میکردم و به هیچکس نگفتم که چقدر از اینکه منو نخواستی شکستم 

راستش الان دیگه مطمئنم دوسِت ندارم ...فقط خودِ خوشحالمو دوست دارم 

مطمئنم دوباره همونقدر خوشحال میشم اما نمیدونم کِی

 

یه روز پشیمون میشی عزیزم

بنظرم بی مهری تو هر سن و موقعیتی که اتفاق بیفته دل آدمو میشکنه

مثلا یه بار دو سه تا از دوستامون که دانشگاه قبول شده بودن گفتن بیاین مام که دانشگاه ندیده بودیم گفتیم بریم 

رفتیم اونجا دو نفر بودیم یادمه که دانشجو نبودیم بعد دیدم اون دوستم که گفته بیاین یه جورایی منو گردن نگرف گفت فقط فلانی رو من دعوت کردم و مهمون منه منم انقد ناراحت شدم، حس کردم اضافی ام با خودم گفتم کاش پام میشکست نمیومدم  که یهو یکی دیگه از همکلاسیای دبیرستانم گف منم مهمون اون باشم  

یا یه بار با اقوام عروسی بودیم، من و دخترخاله م با هم صمیمی بودیم خیلی )

(البته من اینجوری فک میکردم) واسم مث خواهر بود من خواهر ندارم

دیدم اونجا همش منو از خودش می رونه نمیخواد تو جمع همراهش باشم اونجام خیلی دلم شکست 

امروزم خواستم برم بشینم یه جایی که کنار ث باشم دیدم س کیف برداشت گذاشت اونور که من نشینم دوستشو صدا کرد که بشینه امروزم دلم بابت این شکست 

پ.ن: امتحان فردا مث اینکه لغو شد واس همین وقت کردم بیام اینجا اگه میدونستم لغو میشه که انقد فشار نمیخوردم :/ تازه امروز دانشگام نرفتم فقط واس امتحان رفتم غیبتام داره سر به فلک میکشه

پ.ن: فک میکردم هفته ی آخره اما هفته ی بعدم همین آش و همین کاسه س

پ.ن: الان باید فشار جدیدو شروع کنیم 

دو تا امتحان همزمان 

همت بلند دار که مردان روزگار، از همت بلند به جایی رسیده اند

خب از اونجایی که دارم درس نمیخونم 

بیاین مرور کنیم که نخوندن درس چه فایده هایی برام داره!

عجیب عزیز اگه درس نخونی به رشته مورد علاقه ت نمیرسی

اونوقت مجبوری تو این رشته مشغول به کار بشی و هر روز بری جایی که ازش متنفری 

و هر روز خوشحال نباشی و حالت از زندگیت به هم بخوره 

پس درس نخون تا همینجوری به زندگی ادامه بدی و نهایتا یک روز بمیری

حالا هی نخون

هی تنبلی کن

برنامه مدنظرم: 

سه ساعت آزمون و رفع اشکال،هر روز دو درس اختصاصی (بیشتر نمیرسی انقد کمال‌گرایی احمق نباش که باعث شده هیییچی نخونی)

بقیه روز فقط امتحان اگه خیلی اوضاع به راه بود تک آزمون و رفع اشکال هم کنارش

این هفته هر روز امتحان دارم یه در میون دانشگاه و اون یکی

خلاصه که همت بلند دار 

مه آلود

کاش همون موقع که خودکشی کرد می مرد 

بعضی وقتا از تحمل کردن خسته میشم 

قبلنا وقتی ناراحتیم به یه حد فوق زیادی ( فوق زیاد نمیدونم درسته یا چی ) میرسید فقط سکوت میکردم  حتی نمیتونستم بنویسم 

الان میتونم بنویسم

یا وقتی فوق زیاد ناراحت میشدم گریه میکردم

الان گریه نمیکنم

خسته شدم ، خسته شدم از بس گفتم خسته شدم

چرا یه نفر نمیاد دست منو بگیره نجاتم بده 

سالهاست منتظر یه منجی ام 

من تنهایی زورم نمیرسه 

بعدانوشت: آقا غلط کردم، از اون ای کاش بالا ...آرزوی بدی بود 

ولی خیلی اذیتمون میکنی...یکم بزرگ شو دیگه