وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

سیم آخر

خیلی حس مزخرفی دارم 

احساس توخالی بودن میکنم 

انگار هر کاری از دستت بربیاد انجام بدی و برسی به تهش و حس کنی هیچکاری نکردی 

از این تکرار خسته م 

به معنای واقعی خسته م 

اینکه آدم یه تصوری از زندگیش داشته باشه بعد ببینه ۱۸۰ درجه با اون چیزی که فکر می‌کرد فرق داره خیلی مزخرفه 

دیگه جمعه کنکورو میدم و تمام 

تلاش تحصیلی من جمعه به پایان میرسه 

یا اون چیزی که دوست دارم قبول میشم و میخونم 

یا دیگه پرونده درس خوندنو میدم حوصله ارشد، مرشد ندارم همین لیسانسم به زور تحمل کردم 

درسایی که هیچی ازشون نمیفهمیدمو حفظ کردم که نمره بیارم 

و پاس شم و زودتر از اون خراب شده رهایی بیابم

ولی دیگه تحمل ندارم همین مزخرفاتو چند سال دیگه هم بخونم چه ارشد چه دکترا 

تصمیم گرفتم اگه نشد اون چیزی که دلم میخواد خودم مطالعه کنم هر اونچه که دوست دارم 

من از کتاب خوندن، از یاد گرفتن بینهایت لذت میبرم و دوسش دارم 

حس خوبی بهم میده ، سعی کردم این احساس خوبو با درسایی که دوسشون دارم مشترک کنم و برسم به یکی از خوشی های زندگیم 

که دفعه اول نشد 

ایندفعه م نشه میبوسم میذارم کنار 

راه دیگه ای برای لذت بردن از این علاقه انتخاب خواهم کرد 

دیگه ببینم چی پیش میاد 

یک قدم تا خط پایان

کارتا اومد 

بابت اینکه حوزه م نزدیکه بسی خوشحالم 

حوصله دانشگاه خارج از شهرو نداشتم خداییش چون الانم ماشینمون در دسترس نیست باید با اسنپ میرفتم مامانمم علاف میشد اونجا 

خداروشکرکه نزدیکه 

اتفاقا همون جای اردیبهشتم افتادم

امروزم انتخاب واحد کردم واس اون یه واحد مونده استادمم همونه البته استادم نرم شده بود که بذاره امتحان بدم آموزش موافقت نکرد 

از امروز کلا باید مرور کنم ولی این یه هفته ای که گذشت انقد فشرده خوندم که تا ول میکنم خوابم میبره 

واس همین خودمو بستم به نسکافه و کافئین ‌که نخوابم حالا هفته بعد وقت واس خواب زیاده اوووو تا دلت بخواد 

برم به ادامه مرورا برسم 

ترس

خیلی خیلی تو وضعیت کثیفی ام

کثیفاااااااا

بعد اینهمه مدت یه نفرو پیدا کردم درست حسابی درس میدهالااااان

الان که یه اپسیلون تا کنکور مونده 

چرا آخه 

الاااااان چرا 

کاش حداقل یه ماه پیش بود 

لذا کاملا یهویی تصمیم گرفتم فردا بقیه درسارو ببندم دیگه هر چی میخوام مرور کنم رفع اشکال کنم  تموم شه بره 

از شنبه دیگه فقط بشینم با این دبیر بخونم 

چقد وقت دارم؟ ۶ روزززز

فقط ۶ روز 

همش تقصیر این مشاور لجنم بود 

اگه اون نبود خودم اکتیو تر عمل میکردم الان تو این لجنزاری که توشم گیر نمیفتادم 

دغدغه های جاری

ولی جدا تا خودم دانشجو نبودم باور نمیکردم 

الان میفهمم که بعضی اساتید همینجوری دلی نمره میدن 

اصلا نمیدونم بابت چی نمره کم کرده عقده ای 

مثلا دکترای روان شناسی داره 

خاک بر سر روانشناست کنن

چقدم در طول ترم عشوه میومد که من فلانم، اینکارای خوبو کردم

فلان کردم، بهمانم 

هر کی از خودش تعریف کرد ازش فرار کنین 

بعدا میفهمین چرا

موضوع بعدی بحث نمره هاست

تراز اردیبهشت که بعد امتحان زیست اومد قبل ادبیات 

واااقعا رو تمرکزم واس ادبیات تأثیر گذاشت وگرنه نمره واقعیم میتونست خیلیی بهتر باشه 

الانم قراره یه هفته به کنکور نمراتو بدن فرصت اعتراضم تو همین بازه سه چهار روز بعدشه

خداییش این چجور برنامه ریزی کردنه روان آدمو بهم میریزه بخدا 

یعنی تو بخوای هم نمیتونی نگاه نکنی 

ولی نمیخوام با فکر کردن به این موضوع ذهنمو درگیر کنم خب به کتفم 

بالاخره که باید نمره هارو دید

امیدوارم نمره هام خوب باشن 

امیدوارم فیزیکم که ۲۰ باشه چون یه تخم غاز گنده بابتش تو دانشگاه گرفتم و اتفاقا معرفی به استادشم روز اومدن نمره هاست 

همین دیگه

فعلا


قطبی

گاهی احساس میکنم بهم فکر میکنی چون فقط گاهی تو اوج خستگی و شلوغی یادت میفتم 

احساس می‌کنم این لحظه ناراحتی یا به کسی نیاز داری که باهاش حرف بزنی 

شایدم اسممو جایی ببینی و همه‌چیز مثل یک فیلم در حد چند ثانیه از ذهنت عبور کنه 

تو اینستا نوشته بود ۷ سال طول میکشه تا همه سلول های آدم تقسیم بشن و جایگزین قبلیا بشن 

نمیدونم چقدر از لحاظ پزشکی صحت داره ولی گمونم ۷ سال گذشته 

نمیدونم چطور توصیف کنم که چطور یادت میفتم یا بهت فکر میکنم 

سرده 

تاریک و غمناکه 

عشق نمیتونه انقدر سرد باشه

ولی همینقدر سرد و بی روح بعضی شبا حضور پیدا میکنی 

برای همین میگم شاید فرکانسی از تو باشه 

حقیقتا یه بخشی از وجودم دلش میخواد هر چه سریعتر ازدواج کنه تا مثل یه ققنوس از خاکستر سرد تو رها بشم و دوباره مثل آتیش گرما و روشنی تو وجودم شعله ور بشه 

البته چون دیگه سنم به دوست پسر داشتن نمیخوره میخوام ازدواج کنم چون فکر میکنم دیگه از اون گذشته 

مخصوصا  با فرهنگ منطقه و فامیل و...

شاید تو مناطق دیگه چنین حسی احمقانه باشه اما اینجا یک حقیقته 

که گاهی پنهانه اما هست 

خب سعی میکنم بخوابم چون باید ۶ صبح بیدار شم