وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

وبلاگی برای خودم

تقریبا از هر موضوعی که از ذهنم بگذره اینجا می نویسم :)

جیب خالی

یه پستی من باب نتایج گذاشتم که حذفش کردم 

پزشکی تعهدی قبول شدم 

به احترام کسانی که خواننده اینجان نوشتم هر چند دوس نداشتم بنویسم 

چون مطمئن نیستم برم دانشگاه یا نه 

یه گره پیچ در پیچی پیش اومده بود که خداروشکر حل شد به لطف خدا و چند انسان شریف 

به افرادی مربوط به کارم مجبور شدم بگم دانشگاه قبول شدم 

چنان برقی تو چشماشونه که آدم خجالت میکشه بگه نمیخوام برم 

متاسفانه محدودیت شرایط باعث شد نتونم درست انتخاب رشته کنم وگرنه خیلی گزینه های بهتری رو میز بود

مثلا پزشکی غیرتعهدی تیپ ۳

یا دندون تعهدی 

ولی امان از مغزهای کوچک زنگ زده و جیب های خالی 

خلاصه این شد نتیجه این مدت تلاش 

توروخدا پول ندارید بچه نیارید 

عملیات بچه آوردن رو میشه جوری انجام داد که به بچه ختم نشه

آدم باشید 

تو مدرسه مورد داریم طرف ۳ تا زن داره از هر کدومم چند تا بچه قد و نیم قد 

تو مدرسه م خیلی خوشحال شدن همکارا 

دشمن به ظاهر دوستمم بیچاره یه بو هایی برده ولی هنوز مستقیم نگفتم چی قبول شدم 

امروزم آقای مدیر باز تو راه بود 

ولی خیلی نزدیک بود ماشینش به ماشین ما 

انقد فکرم مشغول بود یادم رف سلام کنم

خیلی زشت شد 

از دیروز تا حالا ۴ تا قرص سرماخوردگی خوردم 

یه دونه م استامینوفن 

تو این شرایط فقط سرماخوردگی کم بود که آنلاک شد 

نمیدونم چرا خوشحال نیستم 

نقره گرفتم انگار 

نه طلاس 

نه برد رده بندیه که برنز گیرم بیاد 

تروماتایز

+ الان یه پست تو توییتر دیدم یه بچه انگار رو کیفش نوشته بودت خر

اینم رفته به مامانش گفته، مامانشم گفته غمت نباشه میشورم پاک میشه 

بچه هم گفته ول کن مامان، من واقعا خرم؟ من که با همه مهربونم

منم وقتی اول دبیرستان بودم یه بار دیدم همه نگام میکنن بعد یادم نیس یکی از بچه ها اومد کاغذو از پست سرم کند داد بهم گفت بندازش آشغال 

نگا کردم دیدم روش نوشته آیم دانکی 

خیلی از همکلاسیام خجالت کشیدم وگرنه واس خودم مهم نبود نوشته 

با خودم می.فتم ای کاش همکلاسیام نبینن از اونا خجالت میکشم 

با دیدن این توییت، یاد اون موقع افتادم هیچوقتم به هیچکس نگفتم احساس میکرودم با گفتنش انگار ثابت میشه خرم 

ولی الان گفتم چون واقعا هستم :)

+یه بارم دبیرستان که بودیم من خیلی تو فاز بزرگترا بودم

فک میکردم مثلا اونایی که سوم، چهارم دبیرستانن دنیارو فتح کردن 

یکیشون یه ذره شبیه من بود ولی خب هر دومون زشت بودیم  

یه بار یکی از بچه ها از کنارم رد شد گفت تو خواهر اون زشته ای ؟ پیش دوستم بهم گفت

منم واس خودم مهم نبود که گفته زشت و فلان

ولی بدم اومد پیش دوستم همچین حرفی بهم زد 

خلاصه دوستمم بنده خدا سعی کرد جمعش کنه، گفت برو بابا 

بعدم‌منو دلداری میداد بابا تو خوبی ، اون احمق یه چیزی گف 

الانم اصلا اینجوری نیستم که کسی از من خوشش نیاد مشکل از اونه 

میگم خب من به اندازه ی کافی خوب نیستم، چرا باید یکی از من خوشش بیاد؟ 

خودمو میذارم جای اون ، میگم توام اگه بودی فلانی و فلانی و خودتو می‌دیدی خودتو انتخاب میکردی؟ بعد میگم خب نه 

اونا از من بهترن 

بنظرم واس همین هیچوقت خوشحال نبودم 

اون روز داشتم یه مطلبی میخوندم که فرق بین شادی و لذتو توضیح می‌داد 

این حرفا شاید باعث شدن من هیچوقت شاد نباشم 

یه دوره ای که اصلا از هیچی لذتم نمیبردم،  همه چیز بنظرم بیهوده بنظر می‌رسید 

Light green, yellow and dark blue

شما اگر فیلم زیاد  دیده باشین معمولا تو همون سکانس اول ته داستان معلومه

مثلا من آنا کارنینا رو اصلا نخونده بودم سکانس اول و آخر فیلم ولی شبیه هم بود 

شاهکاره دلم نمیخواد اسپویل کنم 

یا یه فیلم دیگه بود اسمشو نمیتونم بگم ولی همون اول فیلم با یه سکانسی شروع شد که اواسط فیلم طرف گم شده بود، یعنی هیشکی نمی‌دونست چه بلایی سرش اومده آخر فیلم که مشخص شد میفهمیدی تو همون سکانس اول گفته شده بود  

من میگم احساس قلبی ما همون سکانس اول فیلمه 

هیچی از داستان نمیدونی ولی یه چیزایی بهت میگه 

بعد که به تهش رسیدی میگی ااااا پس این بود 

ولی بعضی فیلما هیچوقت تموم نمیشن 

مث فیلمای اصغر فرهادی که هیشکی نمیدونه تهش چی میشه

خودت باید نتیجه گیری کنی 

مثل بعضی اتفاقات زندکی 

مثل رشته های نامرئی بین آدما 

حس میکنی ولی چون نمیبینی بهش چنگ نمیندازی 

فقط دریه صورت میشه مطمئن شد این رشته های نامرئی وجود دارن یا نه

خیال کنی هستن و چنگ بندازی و بیفتی 

وقتی افتادی میفهمی که وجود نداشتن

هیچ تضمینی هم نیس 

دفعه بعد وجود خواهند داشت یا نه 

همیشه باید ریسک افتادن رو به جون بخری 

تا بفهمی 

فهمیدن دردناکه