-
کراشو
شنبه 7 مهر 1403 12:58
بچه ها فک کنم داستانی که در مورد خانم نمک و آقای مدیر نوشتم به واقعیت نزدیکه امروز آقای مدیر زود اومد یعنی وقتی ما داشتیم میومدیم بیرون اومد من که رفتم دفتر حضور غیابو امضا کنم دیدم خانم نمک همش داره لفتش میده که آخرین نفری باشه که ار اتاق میاد بیرون چون آقای مدیر همراه یکی از اولیا رفت پیش دشمن به ظاهر دوست ما تا در...
-
جمعه ای که جمعه نیست
جمعه 6 مهر 1403 14:56
چقد زود گذشت این دو روز تعطیلی میخوام برم کتابخونه و یه برنامه بگیرم و برنامه کلاسو توش بنویسم حوصله ندارم بشینم درست کنم وگرنه مقوا و کاغذ رنگی دارم یه چیزی ام درست کردم واس قوانین کلاس یه چیزی ام واس گروه بندی یه مقوام واس ستاره و ضربدر بچه ها البته اونو قبلا چسبوندم به دیوار کانکس (کلاسمون تو کانکسه ) ولی تزئینش...
-
اندر باب هم خونه
پنجشنبه 5 مهر 1403 13:05
عاغا ما بعد از کش و قوس های فراوان یه خونه پیدا کردیم در واقع مدیرمون گف فلانی هس، همسایه ماس منم یه اشتباهی کردم قبل از اینکه با خودش صحبت کنم به این دشمن به ظاهر دوستمون گفتم این خونه هس بیا با هم بریم گف باشه البته اونم از یه طریق دیگه شماره خانم رو گیر آورده بود خلاصه من بهش زنگ زدم یکم حرف زدیم صدا قطع و وصل میشد...
-
من رویاها
چهارشنبه 4 مهر 1403 19:12
واییی یه چیزی رو یادم رفت تعریف کنم عاغا ساعت نزدیکای ۶ صبح بود هوا هم تاریک اون روزم بارون میومد حتی یادمه یه راننده احمق عمدا از چاله نزدیک ما رد شد و لباسم کلی لک شد از همینجا بهت احمق حالا این هیچی یهو دیدم یه ماشین پیچید جلومون و شیشه رو کشید پایین گف خانوما کجا میرین برسنومتون مام حالا یه جوابی دادیم ولش کن ولی...
-
ادامه داستان
چهارشنبه 4 مهر 1403 17:07
ببین میخوابما ولی مغزم بیداره نمیدونم چرا همش تو کلاسه تو جاده س عجیبه این هفته خواب راحت نداشتم ادامه داستانو میخواستم بنویسم کلی حس میکنم بد نوشتم قبلشو ببین خانم نمک میدونه ارتباط تو محیط کار و دانشگاه چقد میتونه مزخرف باشه اگه احساس بین دو نفر دو طرفه نباشه یا حتی کات کنن پس خیلی خیلی با احتیاط و دست به عصا حرکت...
-
یک عشق ، یک شکست
چهارشنبه 4 مهر 1403 15:07
آخیش از امروز چون فردا و پس فردا تعطیله میخوام از همکارا بنویسم طبق معمول قطعا مطمئنم همه اتفاق نظر دارند که من خیلی آروم و کم حرفم واقعیتم همینه البته کلا روز اولی که رفتیم قبل شروع مدرسه ها فقط مدیرو دیدیم البته باید بگم مدیرارو مدیر شیفت خودمون که خانومن و مدیر شیفت بعدی که آقا هستن اون روز خیلی با هم بودیما یعنی...
-
دلم میخواد بخوابم و دیگه بیدار نشم
دوشنبه 2 مهر 1403 17:18
نمیدونم چرا حس میکنم هر چقد بزرگتر میشم نیازم به تراپیست بیشتر میشه واقعا احساس میکنم توان ادامه دادن ندارم، هر بار که یه تغییری تو زندگیم ایجاد میشه توانایی کنترلم از بین میره یادمه وقتی مدرسه تموم شد و کلا ۱۸ سالمو پر کردم دچار تنش شدم شاید ۳_ ۴ سال طول کشید تا تونستم بپذیرم که بزرگ شدم و کلا دنیای بزرگسالی با...
-
روز اول
یکشنبه 1 مهر 1403 20:30
حقیقتا خیلی خسته م ولی میخوام ثبت کنم امروز اولین روز کاریم به عنوان معلم بود، واقعا معضل جدی ای بابت رفت و آمد دارم امروز فقط بالای ۴۰۰ هزار تومن هزینه رفت و آمدم شد اگه هر ۲۲ روز ماه همینقد هزینه کنم میشه 8 میلیون و هشتصد تازه امروز چون تو تاریکی راه افتادم مامانمم بنده خدا همرام اومد و کل روز همراه با من مدرسه بود...
-
چشماتو روی جزئیات رفتار آدما نبند که همه چی رو بهت میگن
شنبه 31 شهریور 1403 13:49
دلم میخواست یه پستی رو ری پست کنم (نمیدونم کلمه درستیه یا نه) ولی پیداش نکردم حوصله نداشتم بیشتر از اینم بگردم ، در مورد یکی از بچه های دانشگاه بود که اولین نفری بود که باهاش دوست شدم ولی خب اون موقع مجازی بود متاسفانه کسی که قدم اولو هم برداشت واس ارتباط من بودم بعد که حضوری شد فهمیدم اشتباه میکردم در موردش فازمون...
-
Free
چهارشنبه 28 شهریور 1403 19:44
خب سلام :) بعد از سالها جنگیدن با خودم واقعا فهمیدم که آدم شیر کردن نیستم یه روز به یکی گفتم که نمیدونم چرا ارتباطاتم ضعیفه و دوستای زیادی ندارم تو مجازی گع خیلی تو لاک خودتی منم از یه هفته پیش تصمیم گرفتم از این لاک دربیام و شروع کردم تو اینستا فعالیت کردن ولی دیدم واقعا افتضاحه از هر چی استوری میذارم طور دیگه ای...
-
شاید پایان تو
دوشنبه 26 شهریور 1403 22:07
Once upon a time یه روان شناسی اومده بود دانشگاه راجع بهش نوشتم خواستم یه چیزی رو دوباره بنویسم از دست دادن باعث غم میشه هر آدم سالمی واس هر از دست دادنی غصه میخوره همونطور که هر آدم سالمی واس هر به دست آوردنی خوشحال میشه ولی وقتی واس غم از دست دادن سوگواری نکنی تو مراحل خیلی پیشرفته تر میشه افسردگی حالا بیا و جمعش کن...
-
تلاش اجباری
جمعه 23 شهریور 1403 12:08
تعداد افراد زیادی نمیدونن کنکور دادم سوای خانواده شاید از انگشتان یک دست کمتر البته شماها هم که خوانندگان اینجایین میدونین کلی نه شناس، ناشناس ولی همینا هم میگن آفرین ایول چه عزم و اراده ای و فلان من واقعا نمیدونستم عزم و اراده ی خاصی لازم داشت هر کسی تو شرایط من بود همین کارو میکرد وقتی بهم میگن چه عزم و اراده ای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 شهریور 1403 19:12
یکی از دوستای دبیرستانم وقتی فهمید دانشگاه قبول شدم آنفالوم کرد دو روز پیش که استوری گذاشتم فارغ التحصیل شدم دوباره فالوم کرد فک کنم کلا با دوران دانشجوییم مشکل داشت دوست صمیمیش تو پیجم مونده بود احتمالا بهش خبر داده یه حس رهایی عجیبی دارم کاش خونه تکونی تموم میشد میزدم بیرون
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 شهریور 1403 20:00
تهش هممون می میریم دیگه واس چی دارم انقد حساب کتاب میکنم رها کن
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 شهریور 1403 16:26
عجب بابا بدهکارم شدیم یعنی به این تفاله های مجازی هر کی اعتماد کنه خره منم برای بار هزارم خرم
-
۸ سال دیگه کجایی؟
چهارشنبه 21 شهریور 1403 12:15
خب الان تو اسنپم و دارم میرم سمت خونه دیروز که قرار شد با دوستم بریم گف من با شوهرخواهرم میرم بعد زنگ زد گف رفت بعد گف تو اگه نمیایی من باهاش برم منم گف نه دیگه اگه ماشین هست تو برو من خودم فردا میام بعد تو همین حین که داشت حرف میزد گف باشه پس من خودم میرم و منم فک کردم زنگ زده به شوهر خواهره که تا از شهر خارج نشده...
-
تا اینجا
سهشنبه 20 شهریور 1403 16:17
+واهاییی وقتی کامنت میذارین خیلی خوشحال میشم +اومدم از اینستا بنویسم: آخه چجوری تو کشوری که دنس ممنوعه یا حداقل دنسر بودن معنی نداره شما ورکشاپ هیپ هاپ و کیپاپ میذارین خیلی باحاله ۱۵ تا ۲۲ سالگی ، هر چند اوکیه ها من مشکلی ندارم خیلیم خوشم میاد ولی خب دیگه ، فک کنم جایی مث تهران مشکلی پیش نمیاد + بعضی پستامو پاک کردم...
-
فارغیت
سهشنبه 20 شهریور 1403 14:05
نمیدونم تو همچین روزی بقیه دانشجوها چه حسی دارن من نه روزی که قبول شدم خوشحال بودم نه امروز که از جشن فارغ التحصیلی برگشتم یه دورم گریه کردم ولی نمیتونستم بگم چرا هی همینجوری الکی گفتم چیزی نیس، خوبم جشنی بود و خنده های مصنوعی و عکسای اجباری یه استوری ام گذاشتم اینستا بدونن هنوز زنده م فردا باید برم اداره ببینم مدرسه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 شهریور 1403 02:33
کیا الان که ساعت دو و نیمه پنجره خونه رو تا بناگوش باز کردن و با ولووم ۱۰۰ دارن بحث میکنن و صداشون اکو داره چون خونه خالیه و قراره ۴ تا بچه دیکه هم به کوچه اضافه کنن تا من اتاقم دیگه کلا به درد نخوره؟ آفرین همسایه های عتیقه ما
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 شهریور 1403 22:04
واییی باز تو این خونه به من گیر دادن کی من شوهر کنم از دست اینا راحت شم ای خدا
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 شهریور 1403 21:23
میگه میشه از خوانندگان کانالت بپرسی تجربه استفاده از آیپد پرو رو دارن یا نه؟ راجع بهش توضیح بدن کاش منم همچنین سؤالی داشتم گوشیم انقد قدیمیه هر لوازم جانبی و موبایل فروشی ای میرم قاب نداره واسش البته اونقدرام قدیمی نیس ولی ملت همه آیفون و سری اس سامسونگ دارن قابم واس همینا میارن خب
-
Screaming on my pillow
شنبه 17 شهریور 1403 19:06
عاغا من از وقتی فهمیدم اینا واقعا کاپلن قلبم داره ذوب میشه کلیپاشون چقد قشنگه وااایییییی خدا حفظتون کنه زیبارویان من
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 شهریور 1403 17:51
زندگیم الان اینجوریه که خب دو دیقه بذار کارای خونه رو انجام بدم بذا ۵ دیقه سریال ببینم یهو برم لیست انتخاب رشته رو جابه جا کنم اینو بالاتر بذارم بهتره و این چرخه ادامه داره و اینجارم که با توییتر اشتباه گرفتم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 شهریور 1403 15:04
وااااااهاااااییییی اینا تو دنیای واقعی هم کاپلن چقد قشنگن خدایا
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 شهریور 1403 14:51
اح خدا از این نویسنده های ژاپنی نگذره روحمو خراش دادین لعنتیا زرتی میزنن طرفو میکشن جنازه شم گم و گور میکنن بعد حالا بقیه نمیدونن کجاس پارتنر بدبختشم با روحش زندگی میکنه این موضوعو تو فیلم تایلندی ام دیدم تو یه فیلم ترکیه ای هم البته کپی شده بود میدونم واقعا کیفیت چیزایی که میبینم پایینه ولی صرفا جهت سرگرمیه من که...
-
گربه
شنبه 17 شهریور 1403 13:26
بچه هااااا فاینلی مامانم رضایت داد گربه بگیرم هووووورررررااااااااااا فقط تا حالا به جنسیتش فک نکردم حقیقتا ولی چون دلم میخواد بچه بیاره فک کنم ماده بگیرم چون بهرحال بچه گربه هارو مامانشون بزرگ میکنه اسمشو چی بذارم؟ برم نژادشو انتخاب کنم راستی خیلی درگیر نژادش نیستم چون درجریانین که بعضیاش خیلی گرونه بچه گربه خیابونم...
-
امروز
شنبه 17 شهریور 1403 12:48
+همیشه تو این کی دراماها دختر و پسر یا حالا هر زوجی سوار اتوبوس میشن بعد هنوز با هم خیلی مچ نیستن و دعوا دارن یکیشون خوابش میبره سرش میفته رو شونه اون یکی بعد اون یکی ام اول تعجب میکنه بعد یواش یواش قبول میکنه و یه لبخند ریزی ام میزنه همیشه میگفتم عاغا مگه دعوا نداری باهاش خب بیدارش کن الان که تو اتوبوسم یه خانمی همش...
-
رویای بزرگ
جمعه 16 شهریور 1403 14:33
با اینکه رتبه م لب مرزه و قبولیم فیفتی فیفتی ولی هرگز گمان نمیکردم که یه روزی داروسازی رو قبل پزشکی تو لیست بچینم تحول شخصیتی بزرگی احتمالا رخ داده که خودمم هنوز نتونستم هضمش کنم چه اتفاقی داره میفته؟ بعد میدونی چیشده قلب من راجع به آدما حداقل دروغ نمیگه اون روز باهاش حرف زدم میگه آره فلان دوستم اینکارو کرد خیلی راحت...
-
همسر آینده
پنجشنبه 15 شهریور 1403 18:05
بچه هاااا پیونداااا پیونداااا بچه ها از این به بعد منم میام میخونمتون راستش این مدت خیلی درگیر بودم اصلا این تابستون، تابستون عجیبی بود یه روز بی دغدغه نداشتم الان بین یک دو راهی برای زندگی آینده م گیر کردم فک میکنم اگه به جای یک زن، یک مرد بودم ازدواج نمیکردم هیچوقت انقد به همه چیز فکر میکنم اون روز دو تا متن خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 شهریور 1403 13:27
چیه این زندگی داری آرزوی یکی دیگه رو زندگی میکنی آرزوی یه زندگی دیگه رو داری تا خود آدم و دیدگاه و انتظاراتش از زندگی تغییر نکنه هرگز احساس خوشبختی نمیکنه